هرکه ناموخت ازگذشت روزگار نیزناموزدزهیچ آموزگار
دانش اندردل چراغ روشن است وزهمه بدبرتن توجوشن است
» ادامه مطلب

نماز در اديان

نماز در اديان

شكى نيست كه بسيارى از احكام و تعاليم الهى اختصاص به دين اسلام ندارد بلكه مشترك بين همه اديان است. و پيروان اديان و مذاهب گذشته به آن اعتقاد داشته و عمل مي كردند. به همين جهت مي توان احكام و دستورات در اسلام را به دو دسته تقسيم نمود. قسم اوّل احكامى كه تاريخى بوده و داراى زمان مشخصى از صدور مي باشند و قسم دوّم احكام فرا تاريخي اند يعنى نمي توان زمانى را براى صدور آنها تعيين و مشخص نمود. و نماز يكى از آن احكام و دستوراتى است كه مختص دين اسلام نيست بلكه در ساير شرايع آسمانى و اديان الهى، اين امر عبادى وجود داشته است. دليل اين ادعا هم اخبار و روايات معصومين(عليهم السلام) است و هم تاريخ اديان. نماز در زندگى و حيات انسان مؤثر است كه نه تنها در اسلام اين همه به آن تأكيد شده و جزء واجبات دين به حساب آمده بلكه در همه اديان و مذاهب يكى از مهمترين عمل واجب «نماز» مي باشد. و اگر« نماز» تأثير و نقش زيادي را در شكل دهى شخصيت انسان ايفا نمي كرد قطعاً جزء واجبات در اديان الهى و غير الهى شمرده نمي شد و صاحبان اديان پيروان خود را به عمل بدان تشويق نمي كردند.
نماز در آئین زردشتی
زردشت مردم را به یکتاپرستی و پرستش اهورا مزدا دعوت می کرد سفارش او اين بود: «حقيقت در جهان يكى است و آن يكتا پرستى است » قبله در آئين زرتشتدر كيش زرتشت، هنگام نماز خواندن تأكيد شده است كه بايد به جهت و سمت نور باشد از قبيل آفتاب، ماه، چراغ و آتش. زيرا آنان معتقدند كه نمي توان براى خدا حدود وجهتى را معين نمود . اين عمل براى آنها يك امر منطقى به شمار مي آمد بخاطر اينكه آنان نور را مظهر حقيقت و روشنايى می دانستند بنابر اين با توجه به اين عقيده قبله زرتشتيان سمت و سوى مشخص و معينى نداشت بلكه هر جهتى كه نور وجود داشت همان سمت قبله آنان محسوب مي شد. نحوه وضو ساختن پيروان زرتشتدر طريقه وضو گرفتن آنان دستها راتا مچ و صورت را تا بناگوش و بالاى پيشانى و نيز پاهارا تا قوزك سه بار با آب تميز شستشو مي دادند . و در صورت عدم دسترسى به آب يا به خاطر زخم دست و صورت و يا علل ديگر سه بار دست را برروى خاك پاك مي زنند و سپس به پشت دست و صورت مي كشند كه آن را تيمم مي گويند . نماز پنجگانه در كيش زرتشت در آئين زرتشت براى هر شبانه روز پنج وقت نماز و عبادت درنظر گرفته شد كه آن پنج وقت عبارتند از:
1) هاون گاه (havangah) كه از برآمدن خورشيد است تا نيمروز (ظهر).
2) ريپت وين گاه (repithwingah) از هنگام ظهر است تا سه ساعت بعد از نيمروز.
3) ازيرينگاه (oziringah) از ساعت سه بعد از ظهر تا اوّل شب و پيدا شدن ستاره.
4) ايويس روتريم گاه (aiwisruthrimgah) از اوّل شب تا نيمه شب.
5) اشهين گاه (ushinhingah) از نيمه شب است تا بر آمدن خورشيد.
هر يك از اين اوقات پنجگانه به اسم يكى از فرشتگان اختصاص دارد كه اسامى آنها آمده و لفظ گاه در آخر هر يك به معنى وقت مي باشد .
شرايط درستى نماز
پيروان اين آئين همانند ساير شرايع الهى براى صحت و درستى نماز شرايطى را درنظر گرفته كه بدون آن نماز صحيح نمي باشد. آن شرايط عبارتند از:
1 ـ پاك بودن تن از هرگونه كثافت و نجاست.
2 ـ پاك بودن لباس از هرگونه پليدى.
3 ـ پوشيدن پيراهن سفيد و طنابى كه از پشم بافته شده و آن را با ترتيبى خاص به كمر مي بندند
متن نماز زرتشتيان
نماز روزانه زرتشتي درخرده اوستا و از زمان ساساني تنظيم گرديده است . از بخش هاي يسنا و يشت ها برگرفته شده است . دراين نماز به سرور خانه ، شهر ، کشور و دين درود فرستاده شده . ضمن ستايش خداوند يکتا براي بخشش داده هاي نيک ، براي زنان و مردان نيک انديش، خوش گفتار و درست کردار آرزوي زندگي خوب همراه با دارايي شادي آور و فرزندان نيک شده به همبستگي انسانها و دوري آنها از کژانديشي اشاره شده و پيمان وابستگي به آيين راستي همگام با صلح و آرامش در نماز براي هر فرد با خداوند برقرار مي گردد و زرتشت در هات 28 ازيسنا (گاهان ) به نماز و نيايش سفارش کرده و آرزومند است که هر انسان با بهره مندي از خرد رسا و دانش زمان بر آن باشد تا با تلاش وکوشش خود در سازندگي و تازه شدن هستي نقش داشته باشد که روان گيتي خشنود گرددو راستی همواره پويا و پايدار بماند .
حتي در دين زرتشتي به نماز جماعت هم سفارش شده است ولي اجباري در آن نيست .
روش خواندن نمـاز و نيـايش
نماز و نيايش در آيين زرتشتي به سه طريق خوانده ميشود :
1)خوانـدن با صداي بلنـد
2)خواندن به صورت زمزمه يا واج
3)خواندن با منشن يا انديشه بدون اينکه زمزمه اي شنيده شود .
ستايشهايي که به زبان اوستا است بايد با آواز بلند و قسمتهاي پازند را بايد به زمزمه خواند . ستايش با منشن فقط به هنگام نام بردن در تندرستي يا مواقع ديگري که خواندن نيايش واجب نيست صورت ميگيرد . نمازها و نيايـشها را ميتوان به صورت ايستاده و يا نشسته خواند ، اما توصيه شده خواندن سروش باج و کشتي به صورت ايستاده انجام شود .
اشکال خواندن نمازهاي گروهي
خواندن نماز و نيايش به شکل گروهي در ستايش بر سه گونه مي باشد :
موبـد قسمتي از اوستا را خوانده و ديگران آن را تکرار مي کنند .
گروهي يک قسمت از اوستا و يا نيايش را با هم با صداي بلند مي خوانند .
ضمن خواندن اوستا توسط چند موبد ديگران بي صدا با حالت واج گوش داده و آن را زمزمه مي کنند .
نيايش هاي گروهي معمولا به هنگام حضور دسته جمعي موبدان در زيارتگاهها و همچنين آتشکده و مراسم گهنبار و . . . انجام ميشود.
نماز در آئین مانوی
مانی در نوروز سال 242 میلادی در حالی که جوانى بيست و شش ساله بود خود را پيامبر قلمداد نمود و دين خود را در دربار شاپور اوّل، پادشاه ساسانى عرضه داشت ولى او مانى را آزاد گذاشت كه تبليغات آئين خود را به انجام رساند. او اولين كتاب خود را بنام «شاپورگان» نوشت و ادعا نمود كه پيامبرى كه حضرت عيسى وعده داد من هستم و آخرين فرستاده الهى می باشم .او تعالیمی رابه پيروان خويش عرضه نمود كه يكى از احكام و فرامين او نماز چهارگانه است چهار نماز واجب در آئین مانوی وجود دارد که به ترتیب زیر است : اوّل بايد با آب روان يا راكد صورت و دستها و پاهاى خود را مسح نمود سپس روى به آفتاب ايستاد و بعد به سجده رفت و در حال سجده بايد گفت: مبارك است راهنماى پيامبر. مبارك است فرشتگان نگهبان او. مسبّحان لشكريان پرتو افشان او. سپس بلند شود و بايستد و دوباره به سجده رود و بگويد به پاكى ياد شده تو اى مانى پر تو افشان و راهنماى ما كه ريشه روشنايى و نهال زيستى و شجره بزرگ هستى كه تمامش بهبودى بخش است و نيز بلند می شود و به سجده سوّم می رود و اذكارى ديگر به زبان می آورد و بعد از آن سر از سجده سوم برداشته و بلند می شود و به سجده چهارم می رود و ذكرهايى شبيه همان ذكرهاى قبلى را بر زبان جارى می سازد و همينطور تا دوازده سجده بجاى می آورد. پس از فراغت از اين نمازهاى دهگانه نماز ديگر را شروع می كند. و اوقات نمازهاى چهارگانه عبارتند از:
1 ـ وقت نماز اوّل در هنگام طلوع خورشيد است.
2 ـ وقت نماز دوّم ميان ظهر و غروب آفتاب است.
3 ـ وقت نماز سوم از غروب آفتاب است تا سه ساعت از شب گذشته.
4 ـ وقت نماز چهارم سه ساعت از شب گذشته تا نيمه شب. و در تمام اين نمازها و سجده ها بايد همان كارى را انجام دهد كه در نماز اوّل به نام نماز بشير است بجا می آورد
نماز در آئین یهود
پيروان واقعى حضرت موسى كه امروزه ما آنان را بعنوان يهودیان می شناسيم داراى تعاليم و احكامى می باشند كه از پيامبر خود فراگرفته اند. آنان كه تابع واقعى و حقيقى دين موسى(عليه السلام) باشند به اين فرامين و احكام مقيدند هر چند كه امروزه شايد بسيارى از ايشان به آن دستورات پشت پا زده باشند و ليكن تعاليم و دستورات دينى در متون دينی شان موجود و مورخين نيز از پيروان اين دين درگذشته مسائلى را نقل كرده اند. يكى از تعاليم و احكام عبادى آنها، نماز است.
در دين يهود وارد شده است كه شبانه روز سه نماز بر آنان واجب است كه عبارتند از:
1 ـ وقت نماز صبحگاه قبل از طلوع آفتاب (طلوع فجر) است تا تقريباً ساعت هشت يا نه صبح.
2 ـ وقت نماز نيمروز پاسى از ظهر گذشته است تا غروب آفتاب.
3 ـ وقت نماز شامگاه از غروب آفتاب است تا ساعت دوازده شب (نيمه شب) و بعضى از شبها از ساعت 3 بعد از نيمه شب تا طلوع آفتاب مناجات می خوانند .
شرايط و مقدمات نماز
هر گاه كسى بخواهد نمازش را صحيح بجا آورد بايد مقدمات آن را فراهم نموده و شرايط آن را واجد باشد. برخى از مقدمات و شرايط آن بدين شرح می باشد.
1 ـ اگر كسى غسل جنابت بر گردن داشته باشد! ابتدا بايد غسل نمايد و لباسش را از هرگونه نجاست و آلودگى پاك سازد. سپس صورت و دستها را می شويند و بطرف بيت المقدس ايستاده با خضوع و خشوع با يهوه (خداى يهود) راز و نياز می كنند. اين سه نماز به خاطر قسمتهاى سه گانه كتاب مقدس می باشد. آنان معتقدند كه اين قسمتهاى سه گانه كتاب مقدس (تورات) به قدرت و عنايت روح القدس نوشته شد و بدان وسيله خداوند و ذات مقدس گناهان افراد را مورد عفو و بخشش قرار می دهد.
در تعلیمات يهود آمده است كه در نماز بايد حضور قلب كامل وجود داشته باشد و نماز كامل و واقعى نمازى است كه فرد تمامى حواس خويش را متمركز به آن نمايد. چنين نمازى مورد قبول واقع شده و اگر خواسته اى هم داشته باشد بر آورده می گردد. امّا اين بدان معنا نيست كه اگر كسى نيتش خالص نبوده يا قدرت تمركز حواس نداشته است بايد اين عمل دينى را ترك نمايد.
مشابه آنچه كه در اسلام درباره نماز آمده در شريعت موسى(عليه السلام)بيان شده است مسائلى از قبيل دعا براى همنوعان، انجام نمازهاى جماعت، بلوغ شرعى براى وجوب نماز و قداست كنيسه و معبد نكات اشتراك بين اسلام و يهود در خصوص نماز می باشد.
2 ـ دومين مقدمه براى برپايى نماز، انداختن طليت (telit) بر دوش خصوصاً در نماز صبح می باشد.
3 ـ بستن تفيلين (tephilin) به دست و پيشانى مقدمه ديگرى است كه بايد بدان توجه شود. (تفيلين دو محفظه چرمى كوچك مكعب شكل است كه تسمه هاى چرمى به آن وصل شده و درون آنها ورقه هاى نازكى از پوست قرار دارد كه روى آن چهار قطعه از مطالب تورات نوشته شده است.
در كتب دينى آنان آمده است كه هركس فرمان طليت و تفيلين را به دقّت بجاى آورد توفيق می يابد كه در آينده در روز رستاخيز چند هزار خدمتگزار به خدمت او كمر بندند.
4 ـ مقدمه چهارم براى مردان گذاشتن كلاه بر سر و براى زنان پوشاندن موهاى سرخود می باشد .
حفظ مقدمات چهارگانه فوق براى هر نمازگزارى لازم و ضرورى است يعنى اگر يكى از اين مقدمات و شرايط فراهم نبوده باشد نماز صحيح نخواهد بود. اين دستورى است كه در آئين حضرت موسى(عليه السلام)آمده است. هر چند كه بسيارى از پيروان اين پيامبر الهى بعدها بر اثر گذشت زمان مسير انحراف را طى نموده و به گمراهى كشيده شده اند ولى انحراف و گمراهى ايشان دليل بر بطلان اصل اين شريعت آسمانى نيست.
ما مسلمانان معتقديم كه هم حضرت موسى(عليه السلام) پيامبر به حق خدا و فرستاده الهى است و هم شريعتى كه آورده در زمان خود حق بوده است ولى تدريجاً اين دين مورد تحريف محرّفان قرار گرفته و آنچه كه نبايد بر سر آن می آمد وارد شد.
نماز در آئین مسیحی
شريعت مسيحى كه بعد از به انحراف كشيده شدن يهود از طرف خداوند بر حضرت عیسی (ع) نازل شد تقريباً همه آنچه كه در يهود وجود داشته در آن نازل و بيان شده امّا اين شريعت هم مثل شريعت قبل، از انحراف و تحريف محفوظ نماند.
آنچه را مورخان در باب اعمال عبادى اين دين نقل می كنند بدين شرح است:
در اين شريعت، نماز به شيوه خاصى كه در اسلام وجوددارد مطرح نيست بلكه بجاى نماز، دعاهاى خاصی در برابر خداوند مشخص شده است، بدين صورت كه فرد بايد ابتدا خود را تطهير نموده و روى زانو بنشيند و حاجات خود را با حالت مخصوص و آداب ويژه از خداوند بخواهد چون آنان معتقدند كه خداوند در جاى خاصى حضور نداشته بلكه در همه مكانها حاضر است و در هر زمانى با بنده اش ارتباط دارد بنابر اين میتوان از طلوع فجر تا طلوع آفتاب و از مغرب تا نيمه شب با خداوند ارتباط برقرار نمود امّا روز را بايد براى امور مادى مشغول بود و اگر كسى در روز دست از كار بكشد و مشغول دعا و بيان حاجات خويش با خدا گردد جز اينكه از حيث مادى بر او زيانى وارد شود نفعى نمی برد.
شرايطى كه براى اجابت دعا مطرح كرده اند تقريباً شبيه همان مقدمات و شرايطى است كه ما در ادعيه و عبادات خويش داريم مثل خلوص در دعا، اميد به خدا و پيدايش نيروى معنوى در كارهاى روزانه .
امروزه مسيحيت با گروههاى متعدد كه به چشم می خورند تقريباً در اين زمينه توافق دارند يعنى همه گروهها و دستجات مسيحى اعم از كاتوليك ، پروتستان و یا ارتدکس در مسائل اعتقادى و اعمال عبادى موارد مشتركى را دارا می باشند. شعائر مذهبى و آداب دينى غالباً در مكانهاى مشخص چون كليساها انجام می گيرد و در روزهاى خاصى هم برگزار می گردد اين هم نوعى انحراف است كه بر اثر گذشت زمان در دين مسيحيت پيدا شد.
نماز در اسلام
در دين اسلام كه كاملترين اديان الهى است و دينى است جاودانه و جهانى، نماز سرلوحه همه عبادتهاست و آن را ستون دين دانسته اند. اين عمل شبانه روز پنج بار بر هر مسلمانى واجب و لازم است و بايد به وقتش آن را انجام دهند چون ترك آن بزرگترين گناه و معصيت به حساب می آيد. عقيده مسلمانان بر اين است كه نماز انسان را از هرگونه كارهاى زشت و ناپسند دور ساخته و مانع عظيمى در مقابل همه ظلمها و بی عدالتی ها و رذايل پَست اخلاقى است. انسانى كه مسلمان است و اهل نماز باشد دروغ نمی گويد، حقوق ديگران را زير پا نمی گذارد، در امانت ديگران خيانت روا نمی دارد، بدنبال كسب حرام نمی رود، به همنوعان اذيت و آزار نمی رساند.
مسلمان نمازگزار غيبت ديگران نمی كند، تهمت و افتراء نمی زند، كلمات زشت و قبيح بكار نمی برد. فحاشى به برادران دينى حتى به همنوعانى كه مسلمان نيستند نمی كند. در محاكم قضايى شهادت دروغ نمی دهد. به بينوايان و محرومان تا آنجا كه توان و قدرت داشته باشد كمك مادى و معنوى می نمايد. در برخورد با ديگران متعادل است. طورى رفتار نمی كند كه موجب تحقير ديگران گردد كبر و غرور را جزء شخصيت خود ندانسته بلكه مقام كبرايى را از آن پروردگار خويش می داند. خلاصه اينكه نمازهاى واجب پنجگانه چنان براى يك مسلمان اثر بخش است كه می تواند همه اوصاف و اخلاق انسانى را در او ايجاد و تمام صفات زشت را از او دور سازد.
نمازهای پنجگانه مسلمانان :
1- نماز صبح : از اذان صبح تا طلوع آفتاب
2- نماز ظهر : از اذان ظهر تا غروب آفتاب
3- نماز عصر : از اذان ظهر تا غروب آفتاب
4-نماز مغرب : از اذان مغرب تا نیمه شب شرعی
5- نمازعشاء : از اذان مغرب تا نیمه شب شرعی
منابع
1. تاریخ جامع ادیان نوشته جان ناس
2. ادیان زنده جهان نوشته رابرت هیوم
3. تفسیر نماز نوشته محسن قرائتی
4. اوستا ( گاهان ) ترجمه دوستخواه
5. مجله زرادشت نامه
» ادامه مطلب

ورود آریاییان

ورود آریاییان
واژه آریا که معنای آزاده، شریف و بزرگوار می‌دهد به قومی از نژاد هند و اروپائی گفته می‌شدکه نیاکان مردمان سرزمینهای ایران ، بخشی از اسیای میانه و هندوستان و بخشهایی از اروپا‌هستند. (البته گسترهٔ تاریخی این دو سرزمین که در برگیرندهٔ بخش‌هایی از شبه قارهٔ هند، آسیای میانه، خاور میانه و آسیای کوچک امروزین است.

نخستین آریایی‌هایی که به ایران آمدند شامل کاسی ‌ها (کانتوها ـ کاشی‌ها)، لولوبیان و گوتیان بودند. کا‌سی‌ها تمدنی را پایه گذاری کردند که امروزه ما آن را بنام تمدن تپه سیلک می‌شناسیم. لولوبیان و گوتیان نیز در زاگرس مرکزی اقامت گزیدند که بعدها با آمدن مادها بخشی از آنها شدند. سه گروه بزرگ آریایی به ایران آمدند و هر یک در قسمتی از ایران سکنی گزیدند: مادها در شمال غربی ایران، پارس ها در قسمت جنوبی و پارت‌ها در حدود خراسان امروزی. نخستین دسته از آریاییان که در نواحی غرب ایران موفق به تشکیل حکومت شد، قوم ماد بود. پارس ها، قوم دیگر آریایی، ابتدا در نواحی شمال و غرب ایران ساکن شدند و سپس به تدریج به سوی جنوب کوچ کردند. پارس ها شاهنشاهی هخامنشیان را بر پا کردند. پارت‌ها، دیگر قوم آریایی، ابتدا در نواحی شرقی حدود ماورالنهر می زیستند. آنان موفق به تشکیل شاهنشاهی اشکانی شدند

تورانی ها و سکاها نیز از اقوام آریایی بودند که از سوی شمال به سرزمین ایران وارد شدند. این اقوام تمدنی پایین تر از دیگر اقوام آریایی داشتند. دسته ای از سکاها که از راه قفقاز به داخل ایران راه یافتند، ابتدادردامنه کوههای زاگرس جای گرفتند. اما بعدها به سکستان رفتند و آن سرزمین را به کانون تمدنی بزرگ، (شهر سوخته زابل) بدل ساختند. بیشتر افسانه های شاهنامه، درمیان قوم سکا و سرزمین ایشان که سکستان و بعدها سیستان خوانده شد اتفاق افتاده است

یکی از این دیدگاه‌ها می‌گوید که آریائیان در حدود هشت‌هزار سال پیش در جنوب سیبری و در اطراف دریاچه آرال می‌زیستند که با مهاجرتی که به طرف جنوب داشتند بخشی به هند و افغانستان و بخشی نیز به طرف کوههای قفقاز حرکت کرده‌اند که قوم‌های ماد و پارس از کوهها گذشتند و در اطراف دریاچه ارومیه سکنی گزیداند و بخش دیگری به سمت اروپا حرکت کردند. دیگر دیدگاه‌ها آناتولی؛آذرآبادگان؛قفقاز و... را خاستگاه نخست این قوم می‌داند.
تازه‌ترین دیدگاه در این باره را رضا مرادی غیاث آبادی و جهانشاه درخشانی طرح کرده اند. درخشانی خاستگاه این قوم را بستر کنونی خلیج فارس می‌داند که در دوران یخبندان بی آب بوده و پس از بالا آمدن آبهای دریای آزاد آریاییان به تدریج به فلات ایران و پهنه‌های میان‌رودان تا فلسطین کوچ کرده‌اند و تمدن‌های آغازین آن دیارها را بنیاد گذارده اند. بر پایه همین دیدگاه پهنه‌های شمالی نمی‌توانسته‌اند خاستگاه آریائیان بوده باشند زیرا هوای سرد دوران یخبندان امکان زیست در آن مناطق را نمی‌داده‌است
» ادامه مطلب

هنر آشوری

هنر آشوری

آشور، در پایان کار، از لحاظ هنر به پایة معلم خود، بابل، رسید، و در ساختن نقش برجسته بر آن پیشی گرفت. ثروت فراوانی که چون سیل به طرف آشور و کالح و نینوا سرازیر می‌شد، هنرمندان و صنعتگران آشوری را تشویق می‌کرد تا برای اشراف و زنان اشراف، برای شاهان و کاخهای شاهی، برای کاهنان و معابد، جواهرات و زینت‌آلات گوناگون بسازند؛ فلزات را ذوب کنند و، چنانکه اثر آن بر روی درهای بزرگ بلاوات دیده می‌شود، در شکل ساختن و تزیین ساخته‌های فلزی ماهر شوند؛ در ساختن اثاث خانه با چوبهای قیمتی، و نشاندن سیم و زر و مفرغ و سنگهای گرانبها در آنها، پیشرفت قابل ملاحظه‌ای پیدا کنند. کوزه‌گری در میان آن قوم ترقی چندانی نداشت؛ اسبابهای موسیقی را، مثل بسیاری چیزهای دیگر، از بابل برای خود تهیه می‌کردند؛ ولی نقاشی با رنگ آمیخته با سفیدة تخم‌مر‎‎غ، که روی آن را لعاب شفافی می‌دادند، در واقع یکی از مختصات هنر آشوری به شمار می‌رفت، و چون این صنعت از آشور به پارس انتقال یافت در آنجا به سرحد کمال رسید. نقاشی در آشور، مانند سایر کشورهای خاوری، عنوان هنر فرعی داشت و در واقع بسته به هنرهای دیگر بود.
در روزگار شکوه سارگن دوم، سناخریب، اسرحدون، آسوربانی‌پال، و بر اثر حمایت و ‎تشویق این شاهان، شاهکارهایی از نقش برجسته پیدا شد که هم‌اکنون در موزة بریتانیا نگاهداری می‌شود. بهترین نمونه، در آن میانه، اثری است که تاریخ آن به زمان آسورنصیرپال دوم می‌رسد، و آن قطعه سنگ مرمری است که نقش برجستة آن مردوک، خدای نیکی، را در حالتی نشان می‌دهد که تیامات، خدای شر و بی‌نظمی و پریشانی، را از پای درمی‌آورد. با وجود این، باید گفت که صورتهای بشری در نقشهای آشوری همه جا بد و خشن و متشابه با یکدیگر است؛ گویی نمونة کاملی وجود داشته و همه ناچار بوده‌‌اند که نقشهای خود را برگردة آن بسازند. در آن نقشها سرها به یک شکل بزرگ، و سبیلها به یک اندازه، و شکلها به یک صورت درشت، و گردنها برسان یکدیگر در شانه‌های مشابهی فرو رفته است. حتی خدایان نیز، با کمی تغییر، همین شکل عمومی آشوری را دارند. گاهگاهی در میان نقشها صورتی دیده می‌شود که جاندار است؛ از آن قبیل است تختة مرمر نقشداری که عبادت ارواح را در برابر درخت خرمای هندی نشان می‌دهد، و لوحة سنگ آهکی دیگری که شمشی- اداد هفتم را نشان می‌دهد و در ضمن کاوشهای کالح به دست آمده است. آنچه در میان نقش برجسته‌های آشوری حس تحسین بینندگان را برمی‌انگیزد نقشهای جانوران است؛ شک نیست که هیچ مجسمه‌سازی، قدیم و جدید، نتوانسته است، در مورد ساختن نقش جانوران، به اندازة هنرمندان قدیم‌آشور موفقیت پیدا کند. در نقشها، به صورت یکنواختی، صحنة جنگ و شکار تکرار می‌شود، ولی چشم هرگز از دیدن نیرومندی و قوت حرکات و استقامت خطوط خسته نمی‌شود. گویی هنرمند، که از ساختن صورت واقعی و شخصی کارفرمایان خود ممنوع بوده، همة هنرمندی و نبوغ خود را در مجسم ساختن صورت حیوانات به کار انداخته است. در نقشهایی که برای ما باقی مانده، صورت همه‌گونه جانور، از شیر، اسب، خر، بز، سگ، گوزن، پرندگان، و ملخها به نظر می‌رسد، و همة آنها در حالتهایی جز حالت سکون مجسم شده‌اند؛ گاهی صورت جانوری در حال جان کندن نقش شده، ولی در این حالت نیز آن جانور نقش مرکز و قسمت جاندار هنر اصلی سازندة آن را نمایش می‌‌دهد. از میان نقش برجسته‌های موجود، که عنوان شاهکار هنری دارند، باید از قطعه‌های ذیل نام برده شود: اسب شاهانة سارگن دوم در نقش خرساباد؛ ماده شیر زخم‌خوردة کاخ سناخریب در نینوا؛ شیر نر در حال احتضار، نقش شده بر سنگ مرمر، که از کاخ آسوربانی‌پال به دست آمده؛ منظره‌های شکار آسورنصیرپال دوم و آسوربانی‌پال؛ ماده شیر دراز کشیده؛ شیر نر از دام گریخته؛ و قطعه‌ای که بر آن نقش دو شیر نر و ماده‌ای است که در سایة درختی آرمیده‌اند. این نکته را باید در نظر داشت که تجسم طبیعت، در نقش برجسته‌های آشوری، اسلوب تصنعی و ناپخته دارد؛ صورتهای سنگین و غیرظریف و خطوط محیطی ضخیم است، و در ستبری عضلات مبالغه شده؛ هیچ کوششی برای ملاحظة نکات مربوط به مناظر و مرایا به کار نرفته است، جز اینکه اشیاء دور را در نیمة بالای نقش، و با همان بزرگی اشیای نزدیک که در پایین نقش قرار داده



می‌شد، ترسیم کنند. ولی هنر رفته رفته پیش می‌رفت و مجسمه‌سازان زمان سناخریب توانستند این نقایص را از میان بردارند و واقعبینی را در نقشها مراعات کنند و صیقل و پرداخت را کاملتر سازند و، از همه بالاتر، حرکت و جانداری را مجسم سازند؛ در مورد حیوانات، نشان دادن این حرکت و جانداری چنان بود که تا به امروز هم کسی نتوانسته است از این حد تجاوز کند. ساختن نقش برجسته، برای آشوریان، همان منزلت پیکرتراشی برای یونانیان، یا نقاشی رنگ و روغنی برای هنرمندان ایتالیای دورة رستاخیز علم و هنر را داشت؛ به این معنی که تنها هنر محبوب و مورد پسند آنان بود، که کمال مطلوب ملی آنان را در شکل وصفات مجسم می‌ساخت.
دربارة مجسمة سازی آشوری سخن فراوانی نمی‌توان گفت؛ چنان به نظر می‌رسد که مجسمه‌سازان نینوا و کالح ساختن نقش برجسته را بر تراشیدن پیکر تمام ترجیح می‌داده‌اند؛ از خرابه‌های آشور مقدار بسیار کمی مجمسه‌های کامل برجای مانده و به دست ما رسیده، و آنچه که هست نیز ارزش چندانی ندارد. مجسمه‌های جانوران پر از نیرو و شکوه تراشیده شده، و تو گویی چنان است که جانور، از نیروی بدنی گذشته، خود را از لحاظ اخلاقی نیز برتر از انسان می‌پندارد؛ از این قبیل است دو مجسمة گاو نری که به عنوان پاسبانی در کنار دروازة خرساباد قرار داشته است؛ ولی مجسمه‌های انسانها و خدایان خشن و سنگین و ابتدایی است، گرچه تزییناتی دارد، تفاوتهای فردی با یکدیگر ندارد، و با آنکه حالت ایستاده را نشان می‌دهد، مرده به نظر می‌رسد. استثنایی که می‌توان کرد مجسمة بزرگ آسور نصیرپال است، که اینک در موزة بریتانیا نگاهداری می‌شود؛ بیننده، از میان خطهای سنگین آن، در سراپای این مجسمه شاهی را مجسم می‌بیند: چوگان شاهی را محکم به دست گرفته؛ لبهای ستبر وی از ارادة نیرومندی حکایت می‌کند؛ چشمان بیرحم و بیدار دارد؛ گردن کوتاه مانند گردن گاو آن حاکی از شر و بدبختی و بلایی است که صاحب مجسمه بر سر دشمنان و کسانی که در کار مالیات تزویر می‌کنند فرو خواهد ریخت؛ دو پای عظیم‌‌الجثة وی تمام سنگینی جثة او را بر روی جهان مجسم می‌سازد.
البته نباید دربارة این مجسمه‌سازی آشوری حکم سختی بدهیم و از اندازه درگذریم؛ بسیار محتمل است که آشوریان عضلات گرهدار و پیچیده و گردنهای کوتاه را دوست می‌داشته‌اند، و اگر ما را با لاغری اندام زنانه می‌دیدند، یا نرمی و ظرافت شهوت‌انگیز مجسمة هرمس، کار پراکسیتلس، و مجسمة آپولون بلودره به نظرشان می‌رسید، آنها را سخت تحقیر و استهزا می‌کردند. معماری آشوری را نمی‌توان درست تشخیص داد و ارزش آن را معین کرد، زیرا آنچه باقی مانده از شن و خاکی که آنها را احاطه کرده بلندتر نیست، و از آن چیزی به دست نمی‌آید؛ تنها همچون قلابی است که باستانشناسان شجاع به آن آویخته‌اند و، با دستگیری خیال، اشکال آن بناهای باستانی را «از پیش خود می‌سازند». مردم آشور، مانند ‌
بابلیان قدیم و آمریکاییان امروز، دربند زیبایی ساختمانهای خویش نبودند، بلکه خواستار عظمت و ضخامت بودند و آن را در ضخامت و حجم اشکال می‌جستند. آشوریان در ساختمان بناهای خود از سنتهای سرزمین بین‌النهرین پیروی می‌کردند؛ یعنی مادة اساسی ساختمان آجر بود، ولی از خود چیزی بر این آجر می‌افزودند و، در روکار ساختمان، سنگ را زیاد به کار می‌بردند. مردم آشور ساختن قوس و سقف گنبدی را از جنوب به میراث بردند و آن را تکمیل کردند، و درکار ستونسازی تجربه‌هایی داشتند که مقدمة پیدایش ستونهای به شکل زن، و سرستونهای مارپیچی شکل «یونی» ساختمانهای پارسی و یونانی به شمار می‌رود. کاخهای خود را بر روی زمینهای وسیع بنا می‌کردند، و حکیمانه بناها را از دو یا سه طبقه بیشتر نمی‌ساختند. معمولا نقشة ساختمان چنان بود که یک رشته اطاقها و تالارها در اطراف حیاط خاموش و سایه‌داری ساخته می‌شد. در مدخل کاخهای شاهی مجسمه‌های سنگی جانوران عظیم‌الجثه را به عنوان پاسبانی قرار می‌دادند؛ تالار ورودی را با نقش برجسته‌های تاریخی و مجسمه‌های کوچک مزین می‌ساختند؛ کف تالارها را با تخته‌های مرمر فرش می‌کردند، به دیوارها فرشینه‌های گرانبها و زربفت می‌آویختند، یا آنها را با تخته‌هایی از چوبهای کمیاب منبت‌کاری شده می‌پوشاندند؛ سقفها را با تیرهای بزرگ و محکم می‌ساختند، که گاهی بر آنها ورقه‌های سیم و زر می‌‌کشیدند؛ و زیر آن را با ترسیم مناظر طبیعی می‌آراستند.
شش پادشاه جنگاور و نیرومند آشور بزرگترین سازندگان آن سرزمین نیز بوده‌اند. تیگلت- پیلسر اول معابد آشور را از نو با سنگ ساخت و دربارة یکی از آنها گفته شده است که: «داخل آن را مانند گنبد آسمان درخشان ساخته، و دیوارهای آن را با شکوه ستارگانی که طالع می‌شوند آراسته، و به آن روشنی و شکوه بخشیده است.» شاهان پس از وی نسبت به معابد بسیار بخشنده بودند، ولی، مانند سلیمان، بیشتر به آراستن کاخهای خود می‌پرداختند. آسور نصیرپال دوم، در کالح، قصر بزرگی از آجر با نمای سنگی ساخت و آن را با نقش برجسته‌هایی حاکی از ستایش تقوا و جنگاوری آراست. رسام، در نزدیکی همین محل در بلاوات، ویرانه‌های بنای دیگری را اکتشاف کرده و در آن دو در بزرگ مفرغی بسیار خوش ساخت به دست آورده است. ‌ سارگن دوم با ساختن کاخ بزرگی در دورشروکین (یعنی کاخ سارگن)، در نزدیکی خرساباد کنونی، نام خود را به یادگار گذاشت. در دو طرف مدخل این کاخ مجسمه‌های گاوهای بالداری قرار داشت؛ دیوارهای آن را نقش برجسته‌ها و آجرهای لعابدار براقی پوشانده بود؛ تالارهای آن را مبلها و اثاثة خوش‌ساخت و مجسمه‌های باشکوه زینت می‌داد. هرگاه که این شاه در جنگی پیروز می‌شد اسیران را به کار کردن در این کاخ بزرگ می‌گماشت؛ و مرمر و لاجورد و مفرغ و سیم و زر بیشتری در آراستن و پیراستن آن صرف می‌کرد. دراطراف آن کاخ چندین معبد ساخت و در پشت آن برج هفت طبقه‌ای(زیگورات) تقدیم خدا کرد، که بالای آن را با سیم و زر پوشانده بودند. سناخریب در نینوا
یک کاخ سلطنتی به نام «بی‌مانند» بنا نهاد که از حیث بزرگی بر همة کاخهای باستانی فزونی داشت؛ فلزات و چوبها و سنگهای گرانبهایی که دیوارها و کف آن را می‌پوشاند به آن رونق خاصی داده بود، و درخشندگی سفالهای لعابدار آن با روشنی روز و شب دم از همچشمی می‌زد؛ فلزکاران برای این کاخ مجسمه‌های بزرگ شیر و گاو مسی ریختند؛ مجسمه‌سازان گاوهای بالداری از مرمر و سنگ‌آهکی برای آن تراشیدند و نغمه‌ها و سرودهای روستایی را بر دیوارهای آن نقش کردند. اسرحدون شهر نینوا را وسعت داد و آثار خراب‌شدة آن را آباد کرد؛ آنچه ساخت، در شکوه و زینت و تجمل و فراوانی اثاث گرانبها، بر پیشینیان سبقت گرفت؛ از دوازده شهر، هرچه را از کارگر و مواد ساختمان احتیاج داشت برای او می‌آوردند؛ در آن هنگام که در مصر اقامت داشت افکار و طرحهای تازه‌ای برای ساختن ستونها و نقشها پیدا کرد و آنها را در ساختن کاخهای خود معمول داشت؛ چون کار ساختن ستونها و نقشها به پایان رسید، همة آنها را با غنایمی که از جهان خاور نزدیک به چنگ آورده و طرحها و نقشه‌هایی که در آنجاها دیده بود مزین ساخت.
بدترین چیزی که در توصیف معماری آشوری می‌توان گفت این است که کاخ اسرحدون، پس از آنکه مدت شصت سال از بنای آن گذشت، ویران شد. آسوربانی‌پال، خود، برای ما حکایت می‌کند که چگونه دوباره آن را ساخته است. در آن هنگام که آدمی نوشتة مربوط به آن را می‌خواند، چنان می‌نماید که فاصلة قرنها از میان برمی‌خیزد و خواننده به درون دل آن شاه راه می‌یابد و اسرار ضمیر او را می‌خواند:
در آن زمان حرمخانة آرامشگاه آن کاخ… که سناخریب، جد من، برای سکونت شاهانة خود ساخته و آن همه خوشی و سرور بر آن گذشته بود، ویرانه شده و دیوارهای آن فرو ریخته بود. من، آسوربانی‌پال، شاه بزرگ، شاه مقتدر، شاه عالم، شاه آشور… از آن جهت که در آن حرم بزرگ شده، و آشور و سین و شمش و رمن و بل و نابو و عشتر… و نینیب و نرگال و نوسکو مرا به عنوان ولیعهد در آن حفظ کرده و در پناه حمایت خویش نگاه داشته بودند،… و پیوسته در آن جا خبرهای خوشی را از پیروزی بر دشمنان به گوش من می‌رسانیدند، و به سبب آنکه خوابهایی که شب‌هنگام در آن کاخ بر بستر خویش می‌دیدم مایة مسرت و اندیشه‌های صبحگاهی روشن من بود… ویرانه‌های آن را فرو ریختم و، برای بزرگ کردن قصر، همة آن را روی هم کوفتم. بنایی ساختم که ساخت آن پنجاه تیبکی بود. پشته‌ای بر روی زمین ساختم، ولی در برابر زیارتگاههای پروردگاران خود، خدایان عظام، برخود ترسیدم و این بنا را چندان بلند برنیفراشتم. در ماه نیک و در روز شایسته‌ای شالوده‌های کاخ را بر روی آن پشته ریختم و به آجر ریختن فرمان دادم. بر زیر زمینها و دیوارهای گلی آن شراب کنجد و شراب ‌انگور افشاندم. برای ساختن این حرم، رعایای من آجر را در ارابه‌هایی که به امر خدایان از عیلام به غنیمت گرفته بودم حمل می‌کردند. شاهان عرب را، که با من پیمانشکنی کرده و به اسارت درآمده بودند، مجبور ساختم که سیدکشی کنند و کلاه عملجات (بر سر گذارند) و در ساختن حرم به کار برخیزند… روزها ناچار از آن بودند که خشتهای بنا را به قالب بزنند، و در آن حین که موسیقی مشغول نواختن بود این اسیران مجبور بودند که کار اجباری خود را به انجام رسانند. با شوق و شعف این بنا را از پی تا سقف ساختم. شمارة اطاقهای آن را بیش از آن کردم که پیشتر بود، و آن را باشکوه بنا کردم. بربالای آن تیرهای ضخیمی از چوب ارز که در سیرارا و لبنان می‌روید نهادم، و درهای ساخته شدة از چوب خوشبوی لیاروی آن را با پوششی از مس پوشاندم… برگرداگرد آن همه گونه درخت… و درختان میوة گوناگون کاشتم. در آن هنگام که ساختمان را به پایان رسانیدم، قربانیهای مجللی برای خدایان و پروردگاران خویش کردم، و آن را با کمال سرور و شادی به آنان تقدیم داشتم و در زیر چتر باشکوهی به درون آن گام نهادم.
منبع : ویل دورانت : تاریخ و تمدن / مشرق زمین / آشوریان / هنر آشوری
» ادامه مطلب

هفت‌سین

هفت‌سین
هفت‌سین سفره‌ای است که ایرانیان هنگام نوروز می‌‌آرایند. آنچه که در این سفره قرار می‌گیرد، باید دارای خصوصیات زیر باشد:

پارسی باشد؛
با بند واژه‌ی «س» آغاز شود؛
ریشه‌ی گیاهی داشته باشد؛
خوردنی باشد؛
اسم مرکب نباشد؛
برای بدن سودمند باشد؛
بنابراین هر آنچه که دارای این ویژگی‌ها نباشد - اگر چه با بندواژه‌‌ی «س» هم آغاز شده باشد - نمی‌توان جزء هفت‌ سین به حسابش آورد. در زبان پارسی، تنها هفت چیز هستند که این ویژگی‌ها را دارا هستند:

سیر : به نام و عنوان اهورامزدا
سیب: به نام و عنوان سپندارمذ (اسفند(
سبزی: به نام فرشته‌‌ی اردیبهشت
سنجد : به نام فرشته‌ی خرداد
سرکه: به نام فرشته‌ی امرداد
سمنو : به نام فرشته‌ی شهریور
سماق: به نام فرشته‌ی بهمن
هرچند که در سفرهٔ هفت سین باید به هرحال هفت جزء که با آوای «سین» آغاز می‌شوند (نمادی از «سپنتا») چیده شود، ولی برای زینت و چیدمان دلپذیرتر سفرهٔ هفت سین، تقریباً همهٔ خانواده‌های ایرانی اجزاء دیگری هم در سفره می‌چینند و در آرایش و رنگامیزی سفره شان نهایت خوش سلیقگی را اعمال می‌کنند. آینه و کتابی مقدس در کنار آن هم از اجزائی است که تقریباً در هر سفرهٔ هفت سینی چیده می‌شود. برخی بر این باورند که سکه که نماد «دارایی» وآب که نماد «پاکی و روشنایی» است بهتر است در کنار هم قرار گیرند و سکه را درون ظرفی از آب سر سفره می‌گذارند.



سفره هفت سین

سین‌های باستانی
)متداولتر(
سبزه - نماد نوزایی (تولد دوباره(
سیب - نماد زیبایی و تندرستی
سمنو - نماد فراوانی(برکت(
سیر - نماد پزشکی(درمان یا طب(
سنجد - نماد عشق
سکه - نماد دارایی
سرکه - نماد شکیبایی و عمر
سماق - نماد(رنگِ) طلوع خورشید
سنبل

دیگر سین‌ها
سوسن • سبزی • سنگک • سپند • سیاهدانه

دیگر اقلام
کتاب - به نشانه تمدن و خردورزی: دیوان حافظ و شاهنامه و (مسلمانان معمولاً قرآن را انتخاب می کنند(
آينه
ماهی سرخ
یک جفت نوروزی (شمعدان اصیل ایرانی(
تخم مرغ رنگی
کاسه‌ای از آب که پرتقالی در آن غوطه‌ور است (به نشانهٔ زمین در فضا)
یک شیرینی ایرانی (مانند باقلوا، شیرینی آردنخودچی، ...(
همچنین:
گلاب • آجیل • شکلات • گل نرگس


در کشورهای مختلف هفت سین‌های متفاوتی پهن می‌شود، سفره هفت سینی که امروزه بیشتر مرسوم است داری هفت مورد از چیزهای مانند:

سبزه
سنجد
سیر
سماق
سرکه
سمنو
سیب
سپند (اسفند(
در سفره مرسوم است، میوه، گل، شیرینی‌های سنتی، ماهی قرمز، سبزی خوردن، کتاب آسمانی، دیوان شاعران، و آینه قرار دهند.
» ادامه مطلب

هخامنشيان

هخامنشيان

کوروش کبـيـر

تخت جمشيـد

گفت و شنود قابل ملاحظه نخستين سفير ايران در حبشه با امپراتور اين كشور

با طلوع دولت هخانشي كه به وسيله كوروش کبير پارسي از خاندان معروف بنياد گرديد (حدود 550 ق.م) ، ايران در صحنه تاريخ جهاني نقش فعال و تعيين كننده أي يافت . همچنين ، اين دولت منشاء و مركز يك تمدن و فرهنگ ممتاز آسيايي و جهاني دنياي باستان شناخته شد.
كوروش کبير، پادشاه سرزمين انشان (انزان ، در حدود شوش نواحي ايلام جنوبي) و سر كرده سلحشور و محبوب طوايف پارسه (پارس) كه قلمرو او و پدرانش در آن ايام تابع حكومت پادشاهان خاندان ديااكو محسوب مي شد، با شورش بر ضد آستياگ و پيروزي بر او ، هگمتانه (اكباتان ، همدان) را گرفت (549 ق.م.). وي، خزاين و ذخاير تختگاه ماد را هم وفق روايت يك كتيبه بابلي ، به " انشان " برد و سرانجام به فرمانروايي طوايف ماد در ايران خاتمه داد.
غلبه سريع او بر قلمرو ماد كه بلافاصله بعد از سقوط همدان تحت تسلط او در آمد ، در نزد پادشاهان عصر موجب دلنگراني شد . كوروش براي مقابله با اتحاديه اي كه با شركت ليديه ، بابل و مصر بر ضد او در حال شكل گرفتن بود ، خود را ناچار به درگيري با آنها يافت .
پس از آن ، بلافاصله با سرعتي بي نظير، به جلوگيري از هجوم كرزوس پادشاه ليديه ، كه با عجله عازم تجاوز به مرزهاي ايران بود ، پرداخت . در جنگ ، كرزوس مغلوب شد و سارديس (اسپرده ، سارد) پايتخت او به دست كوروش افتاد (546ق.م.). اين پيروزي ، آسياي صغير را هم برقلمرو وي افزود (549 ق.م.) اما ، قبل از درگيري با بابل و ظاهرا" براي آنكه هنگام لشكر كشي به بين النهرين مانند آنچه براي هووخ شتره ، پادشاه ماد ، در هنگام عزيمتش به جنگ با آشور پيش آمد، دچار حمله سكاها نشود ، چندي در نواحي شرقي فلات به بسط قدرت و تامين حدود پرداخت . بالاخره ، با عبور از دجله حمله به بابل را آغاز كرد و تقريبا" بدون جنگ آن را فتح كرد (538 ق.م.) با فتح بابل ، سرزمينهاي آشور و سوريه و فلسطين هم كه جزو قلمرونبونيد- پادشاه بابل - بود نيز ، به تصرف كوروش در آمد . اما، در گيريهايي كه در نواحي شرقي كشور در حوالي گرگان و اراضي بين درياچه خزر و درياچه آرال براي او پيش آمدو ظاهرا" به مرگ او منجر شد (529 ق.م.) ، او را از اقدام به لشكر كشي به مصر ، كه در گذشته با ليديه و بابل برضد وي هم پيمان شده بودند ، مانع گشت .
پسرش ، كمبوجيه اين مهم را انجام داد (525 ق.م.) وبدين گونه ، مصر و قورنا (سيرنائيك) در شمال آفريقا هم جزو قلمرو هخامنشي ها در آمد و شاهنشاهي پارسي ها به وسعت فوق العاده اي كه در تمام دنياي باستان بي سابقه بود، رسيد . بالاخره ، داريوش اول (معروف به كبير) كه بعد از مدت كوتاهي (521 ق.م.) با ايجاد امنيت ، احداث شبكه هاي ارتباطي ، وضع قوانين و تنظيم ترتيبات مربوط به ماليات عادلانه ، به اين دولت كه در واقع ميراث كوروش بود ، تمركز و تحرك واستحكامي قابل دوام بخشيد. معهذا ، لشكر كشيهايي كه داريوش در مرزهاي غربي و شمال شاهنشاهي كرد وبيشتر ناظر به تامين وحدت و تماميت آن بود ، در آسياي صغير و يونان با مقاومتهايي مواجه گرديد (499 ق.م.) كه حل آن از طريق نظامي، براي وي ممكن نگشت (490 ق.م.).
پسرش ، خشايارشا هم كه بعد از او به سلطنت رسيد (486 ق.م.) در رفع اين مقاومتها (480 ق.م.) كه از عدم تفاهم بين حيات يوناني و اصول حكومت شرقي ناشي مي شد، توفيقي حاصل نكرد. حتي بعد از خشايارشا (465 ق.م.) هم . اين سوءتفاهم بين ايران با شهرهاي يونان مدتها ادامه يافت .
معهذا جانشينان ديگر داريوش و از جمله كساني چون داريوش دوم (404 – 423 ق.م.) و اردشير دوم (358 – 404 ق.م.) كه هيچ يك ذره اي از لياقت و كارداني او را هم نداشتند، در حل سياسي اين مساله و حفظ سيادت ايران در نواحي شرقي و مديترانه ، دچار مشكلي نشدند. حتي شورش مصر بر ضد ساتراپ ايراني خود (415 ق.م) ، كه يك چند آن سرزمين را از ايران جدا كرد ، و واقعه بازگشت ده هزار چريك يوناني از ايران (401 ق.م.) كه نشانه ضعف نظامي ايران در آن ايام بود، تماميت شاهنشاهي ايران را متزلزل نكرد . به همين دليل، نظامات داريوش بزرگ و تدابير سياسي بعضي ساتراپهاي ايراني كه مشاوران پادشاهان بودند ، همچنان حافظ وحدت و تماميت قلمرو هخامنشي باقي ماند.
اين قلمرو وسيع كه از حدود جيحون و سند تا مصر و درياي اژه را در بر مي گرفت ، در عهد داريوش شامل تقسيمات اداري منظمي بالغ بر بيست استان (هرودوت) يا بيشتر (كتيبه ها) بود كه در هر استان (خشتره = شهر) يك ساتراپ (خشترپ = خشتروپان = شهربان) به عنوان والي عهده دار امور كشوري بود . با آنكه اين والي بر تمام امور مربوط به استان نظارت فايق داشت ، فرمانده پادگان استان و نگهبان ارگ آن تحت حكم وي نبودند . به اين ترتيب ، ساتراپ با وجود اقتدار بالنسبه نا محدود ، همواره تحت نظارت پادشاه قرار داشت و فكر يا غيگري براي او ، چندان قابل اجرا به نظر نمي رسد . حكم و اراده پادشاه هم در سراسر اين استانها قانون محسوب مي شد و مطاع بود .
اقوام تابع هم با آنكه در اديان و عقايد و رسوم خود محدوديتي نداشتند، در ضابطه تبعيت از حكم پادشاه، به حفظ وحدت و تماميت شاهنشاهي متعهد بودند . نمونه اين تعهد ، از همكاري آنان در كار بناي كاخ داريوش در شوش پيداست . لوحه هاي گلي بازمانده از آن پادشاه ، نقش صنعتگران اين اقوام و مصالح سرزمينهاي آنان را در ايجاد اين كاخ به ياد مي آورد .
نام سرزمينهاي تابع ، در كتيبه اي متعلق به مقبره داريوش كه در نقش رستم مي باشد ، به تفصيل اين گونه آمده است : ماد ، خووج (خوزستان) پرثوه (پارت) ، هري ب و (هرات) ، باختر ، سغد ، خوارزم، زرنگ ، آراخوزيا (رخج ، افغانستان جنوبي تاقندهار) ، ثته گوش (پنجاب) ، گنداره (كابل ، پيشاور) ، هندوش (سند) ، سكاهوم وركه ر(سكاهاي ماوراي جيحون) ، سگاتيگره خود (سكاهاي تيز خود ، ماوراي سيحون) ، بابل ، آشور ، عربستان ، مودرايه (مصر) ، ارمينه (ارمن)، كته په توك (كاپادوكيه ،بخش شرقي آسياي صغير)، سپرد (سارد ، ليديه در مغرب آسياي صغير)، يئونه (ايونيا ، يونانيان آسياي صغير)، سكايه تردريا (سكاهاي آن سوي دريا : كريمه ، دانوب) ، سكودر (مقدونيه)، يئونه تك برا (يونانيان سپردار: تراكيه ، تراس)، پوتيه (سومالي)، كوشيا (كوش حبشه) ، مكيه (طرابلس غرب ، برقه) ، كرخا (كارتاژ ، قرطاجنه يا كاريه در آسياي صغير) . ر
در بين اين نامها ، ظاهرا " سرزمينهاي هم بود كه ساتراپ جداگانه نداشت و به وسيله ساتراپ استان مجاور يا نزديك اداره مي شد . لوحه أي نيز در شوش به دست آمده است كه به داريوش تعلق دارد و نام كشورهاي تابع را – با اندك تفاوت – تقريبا " همانند آنچه در كتيبه نقش رستم او آمده است ياد ميكند. فهرست ديگري را هرودوت (تواريخ 3 : 98 – 89) نقل مي كند كه بعضي اطلاعات جالب توجه را كه درباره مقدار وترتيب ماليات اين نواحي ، به دست مي دهد . البته ، اين اطلاعات معلومات مندرج در كتيبه ها را نيز تكميل مي كند . همچنين ، تجديد نظرهايي را هم كه ظاهرا" گه گاه در تقسيمات اداري كشور مي بايد پيش آمده باشد ، ارائه مي دهد .
در يك كتيبه مربوط به تخت جمشيد نيز كه به نظر مي رسد متعلق به مقبره يكي از پادشاهان هخامنشي و به احتمال قوي اردشير دوم (حدود 358 ق.م.) باشد ، فهرست اقوام تابع شاهنشاهي ، اين گونه آمده است : پارسي ، مادي ، خوزي ، پارتي ، هروي ، باختري ، سغدي ، خوارزمي ، اهل زرنگ ، اهل رخج ، ثته گوشي ، گندهاري ، هندي ، (اهل سند) ،سكايي هومه ورك ، سكايي تيز خود ، بابلي ، آشوري ، عرب، مصري ، ارمني ، اهل كاپادوكيه ، اهل سارد ، پوتي ، كوشي ، كرخايي . اينكه نام اقوام تابع در اين ايام كه فقط بيست و هشت سال با كشته شدن داريوش سوم و انقراض هخامنشي ها 330 (ق.م.) فاصله دارد، با آنچه در كتيبه مقبره داريوش در نقش رستم درباره سرزمينهاي تابع وي آمده است ، تقريبا" تفاوتي ندارد ، نشان مي دهد كه هخامنشي ها تا پايان دوران فرمانروايي وحدت و تماميت قلمرو خود را حفظ كرده اند . حتي ، قراين حاكي از آن است كه در پايان عهد اردشير سوم (338 ق.م.) چند سالي قبل از سقوطشاهنشاهي پارس ، دولت هخامنشي به مراتب قوي تر ، منسجم تر و منظم تر از پايان عهد خشايارشا بوده است .
شكست داريوش سوم (330 – 336 ق.م.) از اسكندر هم – غير از مهارت جنگي فاتح مقدوني – جدايي قسمتي از سپاه که خود را يوناني مي دانستند از سپاه داريوش سوم که منجر به شکست او و سقوط امپراطوري هخامنشي شد.
مدت دوام شاهنشاهي هخامنشي ، دويست و سي سال بود. فرمانروايي آنان در قلمرو شاهنشاهي – به خصوص در اوايل عهد – موجب توسعه فلاحت ، تامين تجارت و حتي تشويق تحقيقات علمي و جغرافيايي نيز بوده است . مباني اخلاقي اين شاهنشاهي نيز به خصوص در عهد كساني مانند كوروش کبیر و داريوش بزرگ متضمن احترام به عقايد اقوام تابع و حمايت از ضعفا در مقابل اقويا بوده است ، از لحاظ تاريخي جالب توجه است . بيانيه معروف كوروش در هنگام فتح بابل را ، محققان يك نمونه ازمباني حقوق بشر در عهد باستان تلقي كرده اند . که امروزه بر سر در سازمان ملل، بعنوان کتيبه حقوق بشر نصب شده است.
» ادامه مطلب

تاريخچه شهر زابل

تاريخچه شهر زابل

اين شهرستان در قديم سيستان و نيمروز خوانده مي‌شد. محلي كه امروزه زابل ناميده مي‌شود، پيش از آن زمين‌هايي با تپه‌هايي از ماسه‌هاي روان و رسوبات دريايي بود كه قسمتي از آن در مسير رودخانه قرار داشت. با كم شدن آب رودخانه بر وسعت خشكي‌هاي اطراف آن افزوده شد و با اتصال اين منطقه به روستاي حسين‌آباد، آبادي بزرگي تشكيل گرديد. بعدها تأسيس پادگان نظامي بر اهميت آن افزود در سال 1314 شمسي بر طبق تصويب هيأت وزيران ، آن آبادي را زابل ناميدند و در سال 1316 شمسي به مركز سيستان تبديل شد. از ارتفاعات مهم اين شهرستان كوه خواجه يا رستم است كه در غرب قرار دارد. در برابر اين كوه تصويري از رستم پهلوان كه گرزي دو سر در دست دارد، نقش بسته است. در دامنه‌هاي جنوبي آن نيز ويرانه بناهاي منسوب به دوره اشكانيان به جا مانده كه در زمان خود بسيار با شكوه بوده است. زابل امروزي شهري نسبتاً‌ توسعه يافته و مجهز به انواع خدمات مورد نياز جامعه شهري است.



مراکز باستاني و تاريخي

ميل قاسم‌آباد

اين مناره را از آن جهت «ميل قاسم‌آباد» نام نهاده‌اند كه روستاي قاسم‌آباد نزديكترين مكان به اين يادگار تاريخي است. اين مناره‌ در مكران قاسم‌آباد زابل واقع شده است. قسمت فوقاني مناره شكسته و ريخته است. به همين دليل تعيين ارتفاع آن ممكن نيست. شكستگي‌ها و تخريب‌هاي فراواني در قسمت‌هاي مختلف بدنه مناره مشهود است و در ورودي آن بر اثر تخريب و فرسايش به شكل گودالي در آمده است. بناي مناره بر روي يك صخره پست استوار و مشرف بر زاهدان قديم است و در شمال غرب اين شهر ويرانه قرار دارد. تمام ساختمان‌هاي پاي مناره از خشت خام و كاه‌گل ساخته شده بود و آجرهاي پخته راصرفاً در كارهاي تزئيني و حاشيه‌هاي آرايشي و ديگر جزئيات معماري استفاده مي‌كرده‌اند. حتي طاق درهايي را كه در حد فاصل بين اتاق‌ها تعبيه شده از خشت خام مي‌ساخته‌اند. تنها در پاي ديوارها آجر پخته به كار رفته است.



شهر سوخته

شهر سوخته در شصت كيلومتري جنوب زابل كنار جاده زابل و در شش كيلومتري قلعه رستم واقع شده و مشتمل بر تپه‌هايي است كه بيش از پنجاه متر ارتفاع ندارند. وسعت آن دو كيلومتر و نيم مي‌باشد. اين مكان بي‌گمان روزگاراني دراز يكي از مهم‌ترين مراكز شهرنشيني آسيا در عصر مفرغ بوده است. قدمت اين تمدن را به 3500 تا 4000 سال قبل از ميلاد تخمين مي‌زنند. ضمن كاوش‌هاي علمي، ‌بناي مستطيل شكلي با اطاق‌هاي چهارگوش، راهرو و پلكان‌هايي نمايان شده كه به وسعت تقريبي پانصد متر مربع است. ديوارهاي ضخيمي ازخشت به بلندي سه متر در انتهاي اين كاخ باستاني، ‌كه نشانگر وقوع آتش‌سوزي پردامنه و مهيبي است، به جاي مانده است. از جمله اين نشانه‌ها تيرهاي سوخته و اسكلت انساني است كه دسته هاون در دست راست دارد. چنين مي‌نمايد كه اين بناها به بيست سال اول هزاره دوم پيش از ميلاد تعلق دارد و از اهميت باستان‌شناختي ممتازي برخوردار است. از جمله اشيايي كه ضمن كاوش در تپه‌هاي شهر سوخته هخامنشي به ‌دست آمده، پيكر مفرغي زني است كه كوزه‌اي بر سر دارد و متعلق به نيمه دوم هزاره سوم پيش از ميلاد است. ظرف‌هاي سفالي گوناگون به رنگ‌هاي متفاوت كه اكثراً نخودي، برخي منقوش و بيش‌تر بي‌نقش است، قدمت شهر سوخته را نشان مي‌دهد كاوش‌هاي مقدماتي كه در اين شهر و پيرامون بمپور و بردسر به عمل آمده است نشان مي‌دهد كه مردمان اين سرزمين‌ها در هزاره چهارم، سوم و دوم پيش از ميلاد تمدن درخشان و همانند تمدن هند و بين‌النهرين داشته‌اند. در حفريات شهر سوخته تعدادي قبر به شرح زير به دست آمده است گودال‌هاي ساده: از نظر شكل خارجي قبور گودالي داراي فرم منظمي نيستند و شكل‌هاي چهارگوش، راست‌گوش و گاهي نزديك به دايره دارند. عمق اين گورها از سطح زمين بين چند سانتي‌متر تا يك متر در نوسان است. البته فرسايش خاك باعث عدم دقت‌ اندازه‌گيري ابعاد قبور است. به طور كلي از اين گورها يك بار و به ندرت دوباره استفاده شده است و گاهي نيز دو جسد را يك جا دفن كرده‌اند كه در اين مورد يكي از اسكلت‌ها معمولاً متعلق به كودكان است گودال‌هاي دوقسمتي: اين نوع اول است، با اين تفاوت كه بيشتر آنها شكل دايره دارند. اكثر اين قبور در لايه سنگ ريزه‌اي قرار دارد و به وسيله تيغه‌اي متشكل از يك تا پنج خشت به دو بخش تقسيم شده‌اند. اين خشت‌ها از نوع خشت‌هاي به كار برده شده در ساختمان‌هاي شهر سوخته است. اسكلت‌ها معمولاً در قسمت شمال قبور قرار داده شده‌اند. اين نوع قبور از گورهاي نوع اول بزرگتر است و در آنها نيز يك اسكلت و به ندرت دو اسكلت ديده مي‌شود قبور سردابه‌اي اين نوع قبور بدون شك جالب‌ترين نوع قبور يافت شده در شهر سوخته به شمار مي‌رود. گورها به صورت يك چاله زيرزميني بيضي شكل در يك طرف كنده شده‌اند. اين دخمه‌ها يا چاله‌ها معمولاً صد و هشتاد سانتي‌متر عمق دارند، در صورتي كه عمق طرف ديگر سردابه تنها صد و بيست سانتي‌متر است. قسمت ورودي گور با يك ديوار خشتي پوشانده شده است كه خشت‌هاي آن از نوع خشت‌هاي به كار برده شده در قبور دو قسمتي است. وقتي در گور با اين ديوار بسته مي‌شد قسمت ديگري خالي مي‌ماند. برخي از اين قبرها دو بار مورد استفاده قرار مي‌گرفته ا‌ند. معمولاً بقاياي جسد اول را جمع كرده و در كنار سردابه‌ مي گذاشتند و سپس جسد جديد را در قبر جاي مي‌دادند. اشياء موجود در اين قبور بيشتر در قسمت پايين ورودي پيدا شده‌اند قبور شبيه سردابه‌‌اي يا سرداب‌هاي كاذب: فرق اين قبور با سرداب‌هاي حقيقي در آن است كه به جاي ساختن سردابه‌، ابتدا يك گودال معمولي كنده و سپس در يك طرف آن با خشت اتاقكي ساخته‌اند. بقيه امور مانند تدفين قبور سردابه‌اي است. قبور خشتي: اين قبور نادر و شكل آنها راست ‌گونه است. مساحت اين نوع قبور سه و نيم مترمربع است و ديوارهاي آنها به وسيله يك رشته خشت افقي پوشانده شده است. بزرگترين قبر در اين قبرستان متعلق به پيرمردي است كه به پهلوي چپ خوابانده شده است و قبرش دويست و ده سانتي‌متر طول و هفتاد سانتي‌متر عرض دارد. اين قبر با استفاده از دو رديف خشت ساخته شده و ديوارهاي آن در داخل اندود شده‌اند.



شهر باستاني زرنج

ويرانه‌هاي شهر باستاني زرنج، پايتخت قديم سيستان، در جلگه‌اي كه در اطراف درياچه هامون واقع شده، باقي مانده است. آثار ويرانه‌ها معرف زمان آبادي و پايتختي اين ناحيه مشهور تاريخي در دوران باستاني و پيش از اسلام مي‌باشد. بديهي است با شروع كاوش‌هاي علمي و مطالعات تاريخي آثار و بناهاي فراواني در منطقه زرنج از ادوار پيش از تاريخ و دوران هخامنشي، اشكاني، ساساني و اسلامي كشف خواهد شد. از اين شهر كه حدود 1119 سال قبل پايتخت سيستان بود، اثري نيست. در وصف اين شهر، در كتاب حدود‌العالم آمده است: «شهري با حصار و پيرامون آن خندق است و اندروي رودهاست، و اندر خانه‌هاي وي آب روان است، داراي پنج در آهني است و گرمسير است و برف نمي‌بارد» بعضي نيز پايتخت سيستان را همان آبادي معروف به «ارم شهرستان» مي‌دانند و روايتي هم هست كه پايتخت سيستان قبل از زرنج، «رام شهرستان» خوانده مي‌شد. تغيير مسير هيرمند و شايد هم طغيان آن باعث شده است كه آبادي‌ها و شهرستان‌هاي قديم اين ناحيه خراب شوند. ممكن است حفريات تاريخي بسياري از اين مسائل را روشن نمايد؛ در روايت محلي سيستان افسانه‌اي در مورد خرابه‌هاي معروف به «سابورشاه» است. بدين ترتيب كه داماد سابور در شهرستاني از آبادي‌هاي سيستان مي‌زيسته است. دختر سابورشاه به بچه‌اش مي‌گويد كه وقتي پيش پدربزرگ خود رفتي هرچه رونما به تو داد نپذير و در خواست كن كه سهم ما را از آب هيرمند دو چندان كند. وچو ن چنين درخواست كرد و پدر بزرگ بخشيد، شهر كه در شمال كوه خواجه قرار داشت زير آب رفت. هر چند اين داستان جز افسانه‌اي بيش نيست، اما حكايت از واقعيتي انكارناپذير دارد و آن اين كه خرابه‌هاي سابور شاه بقاياي شهري است كه روزي بر اثر طغيان هيرمند يا تخريب يا شكسته شدن سد به زير آب رفته است. ظاهراً زرنج در صدر اسلام، در زمان يعقوب ليث و جانشينان وي پايتخت سيستان بوده است.



بقاياي شهر زاهدان كهنه

بقايای شهر زاهدان کهنه در بخش پشت آب زابل واقع شده است و مربوط به دوره تيموری است اين محل بنا به روايتی محلی است که تيمور در آنجا يک پای خود را از دست داد.



تپه‌ دهانه غلامان

اين تپه در فاصله 44 كيلومتري شهر زابل و چهار كيلومتري قلعه نو واقع شده است. دهانه غلامان تپه‌اي مصنوعي به ارتفاع بيست و هشت متر است كه در نزديكي كوه خواجه، شهر سوخته و قلعه سام قرار دارد. پس از مدتي خاك‌برداري از اين تپه، آثار ساختماني عظيم، بناهاي مفصل و باشكوه و در مجموع شهر نسبتاً وسيعي نمايان شد. اين بناها ازگل خام است و آجر و سنگ در آنها به كار نرفته است و اين عجيب نيست، چون در سيستان سنگ ناياب است و خاك سراسر اين سرزمين را فراگرفته است كه وقتي گل شود، مانند آجر سفت و سخت مي‌شود. در قسمت شمال غرب دامنه تپه دهانه غلامان آثار يك معبد مربوط به دوران هخامنشي به ابعاد 54 × 54 متر كشف و خاك‌برداري شده است. در چهار گوشه اين معبد چهار برج ديده‌باني وجود داشت. اين معبد در دو نوبت مورد استفاده قرار مي‌گرفت و بناي آن دو طبقه بود. در قسمت شمال دهنه غلامان بناي بزرگ مستطيل شكلي داراي چهل و پنج اتاق اصلي و دو اتاق الحاقي كشف شده است. اين بنا فقط يك ورودي در قسمت شرق دارد. پس از گذشتن از تنها در ورودي اين بنا وارد شدن به حياط، از ورودي ‌هاي شمالي، شرقي، جنوبي و غربي داخل حياط مي‌توان وارد اتاق‌هاي اطراف شد. در داخل اين بناهاي عظيم ستون‌هاي قطوري به ابعاد 110 × 110 سانتي‌متر وجود دارد كه در قسمت شمال و جنوب نه عدد و در مشرق و مغرب هفت عدد است. در بعضي قسمت‌ها ستون‌ها در دو رديف است. مصالح ساختماني در تمام ابنيه اين شهر باستاني اكثراً از خشت است به جز آثار ذكر شده تعداد زيادي آثار سفالي و سنگ‌هاي آسياب دستي و اشيا كوچك چوبي و استخوان‌هاي گراز و چند اثر مهر بر روي گل و آثار ساختماني نيز پيدا شده است. ساختمان قديمي دهانه غلامان مقر حاكم آن ناحيه بود كه در زمان هخامنشيان وسعت و آباداني فراواني داشت و چون در مرز شرق و نزديك سرزميني بود كه پيوسته بيم تاخت و هجوم اقوام صحراگرد از آن مي‌رفت، هميشه حاكمي لايق و مدير و مدبر و منسوب به دودمان شاه بر آنجا حكومت مي كرد. خندقي به عرض حدود سي متر(كه اينك با گل و لاي پر شده) ويرانه‌هاي درون شهر را از تپه‌هاي بزرگ جدا مي‌سازد. گل و لاي خندق تا پاي تپه رسيده است. اطراف خندق پر از آجر است و به وسيله همين آجرها، عليخان سنجراني قلعه كنوني رابنا نموده است. اين قلعه به نام پايگاه نادعلي معروف شده و بدين ترتيب مكان قديمي، اسمي جديد يافته است.



آتشكده كركوي

اين آتشگده در ناحيه كركوي سيستان واقع شده و آثار و بقايايي از آن مشهود است. ويژگيهاي معماري، شكل بنا و كاركرد آن نشانگر اين است كه اين آتشكده به دوره ساسانيان تعلق دارد.



جاذبه هاي طبيعي

كوه خواجه

يكي از آثار تاريخي ارزشمند و جالب توجه استان، كوه خواجه است كه در سيستان واقع شده است. اين كوه به ارتفاع تقريبي نهصد متر مانند جزيره‌اي در وسط درياچه هامون قرار گرفته است. بالاي اين كوه آثار آتشكده و كاخ عظيمي نمايان است كه عمارات مختلف آن مشرف بر حياط وسيعي است. درچهار طرف آن چهار رواق ستوندار قرار گرفته كه قوس‌هاي آنها هلالي است. اين كاخ آثار زيادي از گچبري‌هاي قديمي متقاطع، خطوط شكسته متوازي و نقاشي ديوار با نقش برش‌هاي اكانت و خداي يوناني اروس (خداي عشق) سوار بر اسب و نقاشي‌هاي متعدد ديگر را دربردارد. آتشگاه كوه خواجه مركب از تالار چهارگوشي است كه سردربزرگي دارد و در اطراف تالار راهرويي است كه پوشش آن به صورت گهواره‌اي هلالي است. تاريخ ساختمان اين آتشكده را حدود قرن اول ميلادي مي دانند و ويرانه‌هاي اطراف آن را هم به دوران اشكاني و ساساني نسبت مي‌دهند. در قسمت جنوب كوه خواجه پرستشگاهي وجود دارد كه به كرچك چل گنجه معروف است و از گل بنا شده است. اين بنا جايگاه پرستش ناهيد (آناهيتا) و از نوع قلع‌هاي دختر است كه پرستشگاه ناهيد محسوب مي‌شدند. از آثار بعد از اسلام اين مجموعه آرامگاه خواجه مهدي ابن‌محمود خليفه است كه به صورت اتاق خشتي به ابعاد 6 × 9 متر مي‌باشد و در بالاي كوه قرار گرفته است. بناي بعدي كوه خواجه، زبارتگاه «خواجه‌ غلطان» است كه هنوز مورد تقديس مردم است و هر سال در آنجا قرباني‌ها مي‌كنند. زبارتگاه «پيرگندم بريان» در همين تپه است و قبرستاني نيز در آنجا قرار دارد. مردم سيستان در هفته اول فروردين به زيارت اين محل مي‌روند و گندم بريان نذر مي‌كنند. احتمال دارد كه نام «اوشيدا» كه در اوستا نام كوهي است همين كوه باشد. سنگ آتشگاهي كه از آتشكده اين كوه به دست آمده كاملاً مشابه آتشگاه آپاداناي شوش است كه به زمان هخامنشيان مربوط است. ساير آثاري كه در اين كوه به دست آمده بيشتر مربوط به قوم «سكا» است كه در حدود قرن دوم ميلادي به اين سرزمين مهاجرت كرده‌اند. در هر حال، كوه خواجو و مجموعه آثار باستاني دوره‌هاي مختلفي كه در دامنه آن وجود دارند، همراه با چشم‌انداز زيباي هامون و ويژگي‌هاي مردم‌شناسي ساكنان پيرامون آن، يكي از جاذبه‌هاي ممتاز جهانگردي استان سيستان و بلوچستان به شمار مي‌آيد.



رودخانه هيرمند و چاه نيمه

اين رودخانه، تنها شريان حياتي سيستان است كه از طرف كوههاي بابا در افغانستان سرچشمه مي‌گيرد، و پس از طي مسافتي در حدود 1050 كيلومتر وارد درياچه هامون مي‌شود. تمام آب مصرفي دشت سيستان از طريق اين رود تأمين مي‌شود. در ضمن، دوام رودخانه‌هاي منشعب از آن و درياچه و مخازن چاه نيمه، همه بستگي به جريان آب هيرمند دارد. هيرمند (جريكه يا جاريكه) در مرز ايران و افغانستان به دو شعبه تقسيم مي‌شود. شعبه اصلي به نام رود مشترك يا يريان (كه ياريان مشترك هم ناميده مي‌شود) قسمتي از مرز مشترك دو كشور را تشكيل مي‌دهد، سپس وارد افغانستان مي‌شود. شعبه ديگر، در خاك ايران است كه خود به دو شاخه تقسيم مي‌شود. يكي به طرف چاه نيمه و ديگري به طرف مناطق كوهك و زهك مي‌رود كه دو سد انحرافي در اين دو منطقه بر روي آن احداث شده است. سد سيستان نيز بر روي شاخه‌اي كه از طريق چاه نيمه تأمين مي‌شود، احداث شده است در قسمت جنوب دشت سيستان و در حوالي مصب هيرمند، گودال‌هاي طبيعي بزرگي وجود دارد كه در حال حاضر از آنها بهره‌برداري مي‌شود. اين گودال‌ها ضمن ذخيره‌آب براي آبياري مناطق بيشتري از سيستان، از زيان‌هاي وارده در مواقع سيلابي شدن رودخانه هيرمند جلوگيري مي‌كند. مساحت اين مخازن كه به صورت درياچه كوچكي در آمده، در حدود چهار هزار و هفتصد هكتار است. از اين مخازن علاوه بر آبياري، مي‌توان براي پرورش ماهي نيز استفاده كرد. حداكثر گنجايش اين مخازن ششصد و شصت ميليون متر مكعب است و ظرفيت قابل بهره‌برداري سالانه آن تا سيصد و چهل ميليون متر مكعب نيز مي‌رسد.



منطقه حفاظت‌شده هامون

اين منطقه با دويست و يك هزار و يكهزار و شصد و دو هكتار وسعت شامل دشت هامون، درياچه يا تالاب هامون و رودخانه هيرمند مي شود. اهميت اين منطقه بيشتر به دليل زيستگاه انواع حيات‌وحش، امكان پرورش ماهي، وجود انواع پرندگان و تأمين علوفه دام‌ها از نيزارها و استفاده از ني‌ها جهت حصير‌بافي مي‌باشد. پرندگان و جانوران وحشي اين منطقه عبارتنداز: پليكان و فلامينگو، پرندگان مهاجر آبي، تيهو، زنگوله بال، كوركر (باقرقره)، خرگوش، شغال، كفتار، كاراكال، يوزپلنگ، گراز و آهو. مراتع و نيزارهاي اطراف درياچه اغلب اوقات سرسبز و متراكم هستند وزيبايي خيره‌كننده‌اي به اين منطقه مي‌بخشند. اين اكوسيستم يكي از زيباترين تالاب‌هاي ايراني است.



درياچه هامون

درياچه هامون يكي از پديده‌هاي طبيعي ارزشمند از نظر ملي و بين‌المللي و درخور توجه ويژه است. ارزش اقتصادي آن از ديرباز شناخته شده است و در طول صدها سال مردم حاشيه‌نشين تالاب از بركت و نعمات گياهان، پرندگان و آبزيان آن بهره‌مند شده‌اند. اين منطقه ويژه و منحصر به فرد، پناهگاه بسياري از گونه‌‌هاي نادر و در خطر انقراض حيواني و گياهي و حمايت‌كننده زنجيره‌هاي غذايي در پهنه دشت كوير است. علاوه بر ارزش اقتصادي، ارزش‌هاي اكولوژيكي هامون نيز در خور توجه فراوان است. اين درياچه مأمن مناسبي براي استقرار آشيانه و توليد مثل انواع مختلف پرندگان و بعضي مهره‌داران ديگر است. گونه‌هايي از ماهي‌ها براي تخم‌ريزي، پوشش گياهي فشرده درون آب را ترجيح داده و هنگام توليد مثل در چنين مكانهايي تجمع مي‌‌كنند. همچنين پوشش گياهي هامون محل مناسبي براي مخفي شدن و در امان ماندن بعضي از پرندگان، پستانداران و ساير آبزيان از جمله شاهين‌ها، عقاب‌ها و باكلان‌ها است. پوشش زير آب درياچه نيز همراه با نيزارهاي آن در تأمين نيازهاي حيات وحش نقش اساسي دارند. درياچه هامون براي بعضي از موجودات زيستگاه دائمي و براي تعدادي ديگر سكونت‌گاه موقتي و محل گذر و تغذيه محسوب مي‌شود.



برگرفته از سایت فرهنگسرا
» ادامه مطلب