گذري در تاريخ پوشاك ايرانيان

گذري در تاريخ پوشاك ايرانيان
مهشا ضیا پور
مهشا ضياءپور فارغ‌التحصیل مقطع فوق لیسانس دانشگاه آزاد اسلامی واحد تهران در رشته مردم‌شناسی است. تز فوق‌لیسانس وی با موضوع «بررسي مردم شناختی سرپوش و پای افزار جماعات ایرانی از کهن ترین زمان تا دوره مادها» به عنوان تحقیق برتر شناخته شده است. در این پژوهش ضیا پور ابتدا به بررسی کلی تاریخ پوشاک ایرانیان می‌پردازد و بعد به طور تخصصی به سر پوش و پای افزار جماعت ایرانی از کهن‌ترین زمان تا دوره مادها را بررسی می‌کند.

خلاصه‌ای از پژوهش وی را در دو قسمت در این بخش بخوانید:


گذري در تاريخ پوشاك ايرانيان
سرزمين ايران از ديرباز به دليل موقعيت خاص جغرافيايي و همچنين مهاجرت يا حملات اقوام و ملل ديگر به آن و نيز رسوخ فرهنگ ايراني و آميزش آن با فرهنگ سرزمينهاي مجاور و ظهور نمونه هاي فرهنگي جديدتر، خود بستر لازم و مناسبي براي مطالعه و بررسي فراهم كرده است. البته از آنجا كه بسياري از مورخان بيشتر تلاش خود را صرف ضبط وقايع و حوادث سياسي- حكومتي و ذكر نبردها و مانند آن كرده اند كمتر به پديده هاي مربوط به حيات فرهنگي پرداخته اند.
يكي از ديداري ترين و در عين حال زنده ترين نمونه هاي حيات فرهنگي يك جامعه، پوشاك و نوع لباس مردم آن جامعه است. آشنايي با تاريخ لباس و پوشاك ايرانيان، نه تنها اطلاعاتی در خصوص ظاهر مردماني كه در ادوار مختلف تاريخي زندگي مي كرده اند در اختیارمان می گذارد ، بلکه ما را با انواع سليقه ها، نوع دوخت و رنگ ، مدلهاي مختلف لباس، بافت انواع پارچه ها، صادرات و واردات پوشاك، تأثير پذيري و تقليد از لباس مردمان نواحي ديگر، اختصاص پوشاكي خاص به گروه يا طبقه اي اجتماعيآشنا می سازد و همچنين دربارة چگونگي روند و تكامل انواع پوشش ها، اطلاعات مفيد و جالب توجهي ارائه مي نماید.
حال، با عنايت به اين که موضوع رساله و هدف آن «بررسي مردم شناختي سرپوش و پاي¬افزار جماعات ايراني از كهنترين زمان تا دورة مادها» است، لذا مروري بر تاريخ پوشاك ايرانيان خواهيم داشت.



تاريخچه پوشاك

استفاده از پوشاك در طول تاريخ:

از آنجا كه لباس عمري همزاد بشر دارد، به مثابه همراه هميشگي انسان از اهميت فراواني برخوردار است. چنانچه در صدد يافتن آغازي براي پوشش و تزئين آن باشيم بايد شرايط بشر را از ابتدا تاكنون مورد بررسي و كنكاش قرار دهيم و فراز و نشيبهاي آن را دريابيم. انسان همواره با نيروي تفكر و انديشه خويش در تمام دوران زندگي خود در صدد شناخت خويش و محيط پيرامونش بوده است، آغاز اين شناخت از جسم و سپس به مسائل روحي و رواني و ارتباط آن به جسم مي رسد و بر همين اساس انسان قسمت ها و يا تمام بدن خود را مي پوشانده است. حفاظت بدن از سرما و مقابله با آن، از ابتدايي ترين مواردي بوده است كه از برگ درختان و الياف گياهان آغاز و سپس به پشم و پوست حيوانات مي رسد. بهره گيري از محيط و امكانات موجود در آن بدون ايجاد تغيير در آن، مرحله اي است كه تنها جنبة حفاظتي پوشاك مد نظر بوده است.
تصاوير به دست آمده از غارها بشر اوليه را بدون پوشش يا با قطعه پوستي از حيواني و يا برگ درختي كه روي شانه اش انداخته يا دور كمرش بسته و نيز گردن آويزهايي از استخوان، دندان و يا شاخ حيوانات را نشان مي دهد. پوشيدن پوست حيوانات و انداختن اين قبيل گردن آويزها يا براي ترساندن دشمن و گاه نيز براي دفاع از خود و جلوگيري از ضربه دشمن بوده است. استفاده از پوست حيوانات در شكار و جنگ براي ترساندن حيواناتي كه مورد شكار قرار گرفته اند و نيز به دست آوردن خصلت قوي و نيروي آن جانور بوده تا از اين راه بتواند روح آنها را تسخير كند و يا اين كه با آنها ارتباط معنوي برقرار كند. عدم آگاهي انسان اوليه از ماهيت پديده هاي طبيعي مرتبط دانستن اين پديده ها با نيروي ماوراءالطبيعي و استفاده از پوست حيوانات به عنوان واسطه اي در اين ميان نشان داد كه پديد آمدن پوشاك، خواسته اي فردي و امري تصادفي نبوده است. آدمي از اين پوشش، همچون يك پشتيبان جادويي بهره گرفت. اين مسئله مي تواند در ارتباط با پديد آمدن اديان ابتدايي چون فتيشيزم و آنيميسم قرار گيرد. بدين ترتيب با سير تكاملي انسان جنبه هاي ديگري به جز پوشش صرف، مد نظر انسان قرار مي گيرد.
پديد آمدن و تشكل تمدنهاي بزرگ باستاني در سرزمينهاي حاصلخيز و گرمسير كرانه هاي نيل و فرات كه از شرايط مناسب و مساعد آب و هوايي و جنگل برخوردار بودند، نشان مي دهد كه انگيزه ابتدايي انسان براي پوشيدن لباس علاوه بر جنبة حفاظتي آن علل ديگري نيز داشته است.
اقوام مختلف روي زمين، هر يك بنا به مقتضيات اقليمي خود، آداب و رسوم، سنن و عادات، فرهنگ و تمدنشان در دوخت و شكل و تزئين پوشاك خود ابتكار خاصي را به وجود آوده اند. استفاده از نقش و نگارهاي ساده در تزئين پوشاك، استفاده از زيور آلات خاص و تزئين صورت انسان كه براي به تصوير كشيدن آمال به كار مي رفت، ريشه اعتقادي مي يابد و سبب پديد آمدن فرهنگ و تمدن خاص منطقه اي و قبيله اي مي شود.
بنابراين پوشاك به عنوان يكي از عناصر فرهنگ مادي، طرح هاي گوناگون، تزئينات متنوع و رنگارنگ را به خود مي گيرد و پس از رفع نياز انسان ابتدائي، حالت تفنني به خود گرفته و در چارچوب محدوديت هاي فرهنگ قرار مي گيرد، تا آنجا كه مظهر ذوق و سليقه اقوام شده است . بدین ترتیب از طريق پوشاك مي توان به روحيات و ويژگي هاي يك قوم پي برد و به اين نتيجه رسيد كه بخشي از فرهنگ هر جامعه در پوشاك مردم آن جامعه نمود پيدا مي كند.
« تاريخ پوشاك بخشي از تاريخ تمدن است كه در آن از تحولات، شكل و فرم لباس از زمانهاي دور تا كنون گفتگو مي كند و اين تحولات با تحولات ديگر تاريخي، اجتماعي و معيشتي مردم ارتباط مستقيم دارد.» (مشير پور، 1345، ص 2)
در هر حال منشاء لباس هر چه باشد نكته آن است كه استفاده از لباس يك ضرورت است، منتهي در هر موقعيتي يكي از اين ضرورت ها (زيبايي شناسي، يا حفاظت در مقابل طبيعت)، اهميت بيشتري پيدا مي كند و بنابراين وضعيت پوشاك نيز بر همين اساس دچار تغييرات مي شود.


عوامل مؤثر در تغيير و تحولات پوشاك:

در سرزمين ما ايران، استفاده از پوشاك، سابقه اي ديرينه و كهن دارد. وجود چنين پيشينه و اهميتي، ما را بر آن مي دارد كه در پي انگيزه هاي استفاده از پوشاك باشيم. جدا از ضرورتهاي اساسي و بنياديني مثل مقابله با طبيعت كه سبب توجه انسان به پوشاك شده است. اوبه ضرورتهاي مختلف فرهنگي، اجتماعي، سياسي و اقتصادي كه محيط تحميل مي كند، تن داده است.
بنابراين، عواملي را كه بر انتخاب ، نوع و شكل پوشاك مؤثر است، مي توان در قالب كلي عوامل اجتماعي- اقتصادي، فرهنگي و اقليمي دسته بندي نمود.

عوامل اجتماعي- اقتصادي:
يكي از عوامل بسيار مهمي كه بر ساخت، نوع و شكل پوشاك هر جامعه تأثير مي گذارد عوامل اجتماعي است. منظور از عامل اجتماعي موارد مهمي چون روابط اجتماعي افراد يك جامعه با جوامع ديگر و تأثيراتي است كه از نظر فرهنگي و اعتقادات بر هم دارند و بدون ترديد، تأثيرات خاص خود را بر پوشاك خواهد گذارد.
با توجه به فرهنگ و آداب و رسوم خاص هر جامعه، تا زماني كه افراد آن جامعه در حوزه فرهنگي و قومي خود باقي مانده اند، فرهنگ و اعتقادات آنها پا بر جاي خواهد ماند اما به محض اين كه به مكان ديگري مهاجرت مي كنند و يا با جوامع غير بومي مراودتي به وجود مي آيد، تغييراتي در زمينه هاي مختلف زندگي افراد آن جامعه به وجود خواهد آمد.
در هر جامعه اي قشر بندي خاصي از نظر موقعيت اجتماعي و اقتصادي افراد وجود دارد. طبيعي است كه هر كدام از اين اقشار در رده و جايگاه خاص خود قرار مي گيرند.
نوع فعاليت هاي اقتصادي، ميزان درآمد، نوع مسكن ، نوع تفريحات، موقعيت طبقاتي فرد در اجتماع و زندگي اش از جمله مسائل و عوامل تعيين كننده اي هستند كه در طبقه اجتماعي مطرح شده و حائز اهميت مي باشند.
چگونگي وضعيت اقتصادي و درآمد افراد، در نوع و شكل پوشاك تأثير شگرفي دارد.


عوامل فرهنگي:
يكي از عوامل مهمي كه بر جنبه هاي مختلف زندگي افراد يك جامعه اثر كاملاً مستقيمي دارد، عوامل فرهنگي است. رنگ ها، نقش و نگارها، طرز دوختن و تزئين لباس و به طور كلي پوشيدن لباس در هر جامعه اي با توجه به ويژگي هاي فرهنگي آن جامعه است.

1-2- رنگ :
نماد گرايي رنگ در فرهنگ عامه (فولكلور) يكي از مهمترين مباحث مربوط به عوامل فرهنگي است. فولكلور موجب آشنايي ما با گذشتگان، نحوه ادراك، فرهنگ، روش و منش زندگي آنان و شناسايي رمزها و شباهت هاي معنايي (بين گذشته و حال) در ارتباط انساني مي گردد.
رنگ از جمله موارد شباهتهاي انساني است كه در زندگي روزمرة مردم مفهومي روشن و آشكار داشته ودر سطحي گسترده به كار مي رود.
تمام افرادي كه به يك تمدن وابسته اند در مورد يك رنگ عكس العمل تقريباً مشابهي دارند. از اين رو از طريق شناخت رنگ هاي حاكم بر يك جامعه مي توان به سنجش شخصيت فردي و اجتماعي آنها پرداخت.
انتخاب رنگ ها در جامعه ما براي پوشاك نيز از قديم مطرح و مد نظر بوده است، به طوري كه با توجه به سن و جنس و موقعيت اجتماعي و اقتصادي افراد ،رنگ پوشاك نيز تغيير مي كرده است. همانطور كه پادشاهان ايران باستان از رنگ هاي خاصي مثل ارغواني و طلايي كه بنا به اعتقاداتشان منحصر به اين قشر و طبقه اجتماعي بوده است استفاده مي كردند و ساير طبقات نيز از رنگ هاي متنوع و متفاوت ديگر.
بدين ترتيب ريشة فرهنگي انتخاب رنگ ها از قديم تاكنون در جامعه ما باقي مانده است و هر جامعه اي با توجه به خرده فرهنگ هاي خود، باورها و اعتقادات خاصي در اين باره دارد.
انتخاب رنگ پوشاك براي زنان و مردان نيز از همان ادوار با يكديگر متفاوت بوده است. تنوع رنگ در لباس زنان بيش از لباس مردان مشاهده شده است. زنان از نظر روحي و رواني به رنگ ها، اهميت و توجه بيشتري نشان مي دهند، در نتيجه رنگ هاي متنوع تر و شادتري را براي لباس شان در نظر مي گيرند. در اين ميان، رنگ پوشاك مورد استفاده در مقاطع سني مختلف با توجه به سن افراد متفاوت است.
در مراسم مختلف و رسمي مانند عروسي، اعياد، جشن ها، سوگواري و... اين كه افراد از چه نوع لباس و رنگ هايي استفاده مي كنند، اعتقادات و باورهاي آنها در اين زمينه، از جمله موارد بحث و تفحص در زمينه عوامل فرهنگي است.


2-2 سمبول يا نشانه :
از نظر لغوي به معناي نماد و نشانه است كه معروف و نمايانگر چيزي مبهم، ناشناخته و پنهان از ماست كه در واقع بيانگر تجربيات دروني و احساس و افكار به شكل پديده هاي حسي و وقايعي در دنياي خارج است.
آنچه ما سمبول مي ناميم عبارت است از يك اصطلاح، يك نام و حتي تصويري كه ممكن است نماينده چيز مأنوسي در زندگي روزانه باشد، با اين حال علاوه بر مفهوم آشكار و معمول خود، معناي تفريحي به خصوص نيز داشته باشد. چون اشياء بيشماري در وراي فهم انساني قرار دارند، ما پيوسته اصطلاحات سمبوليك را بكار مي بريم تا مفاهيمي را نمودار سازيم كه نمي توانيم تعريف كنيم يا بفهميم. از نقوش به جا مانده بر ديواره غارها چنين استنباط مي شود كه وقتي بشر براي اولين بار خواست تا از اشياء موجود در طبيعت نقاشي كند گر چه كافي بود تا آنچه را كه مي بيند عيناً و بدون دخل و تصرف به روي صفحه نقاشي بياورد اما در نقوشي كه از اقوام اوليه ساكن در فلات ايران به دست آمده چنين بر مي آيد كه نقاش عمداً از طبيعت منحرف شده، مطابق سليقه و ميل خود و براي خوشايندي چشم در اشكال دخل و تصرف زيادي نموده است. استفاده از نقوش تمثيلي، قديمي ترين وسيله اي است كه انسان از آن براي انتقال مفاهيم ذهني خود بهره گرفته است و به موازات بهره گيري از نشانه ها، به دليل آن كه شديداً تحت تأثير وحشت از عوامل طبيعي ناشناخته نظير طوفان، رعد و برق، سيل، زلزله و آتشفشان قرار داشته اند، براي مصون ماندن از اين آفات، شروع به تهية تعويذ و طلسم هايي كرده، به همين اعتبار، بسياري از محققان، هنر را ناشي از اعتقاد انسان هاي اوليه به نيروهاي ماوراءالطبيعه دانسته و اظهار نظر كرده اند كه بشر از هنر براي بنيان ديدگاه هاي مذهبي و معتقدات خود بهره گرفته است.
تاريخ همبستة مذهب و هنر كه به ادوار پيش از تاريخ مي رسد سابقه اي است از سمبول هايي كه اجداد ما به جاي گذاشته اند و هر يك از اين سمبول ها براي آنها هيجان انگيز و معني دار بوده است.
« در حقيقت تمامي جهان يك سمبول بالقوه است. انسان با تمايلي كه به سمبول سازي دارد اشياء و اشكال را به سمبول ها تبديل مي كند و بدين وسيله، اهميت روان شناسي به سزايي به آنها مي دهد و آنها را هم در مذهب و هم در هنر بصري خويش استفاده و بيان مي كند.
تاريخ سمبوليسم نشان مي دهد كه هر چيز مي تواند اهميت سمبوليك پيدا كند، اشياء طبيعي مانند سنگ ها، گياهان، حيوانات، كوه ها، دره ها، خورشيد، ماه، باد، آتش و آب و يا چيزهايي كه ساخته انسان است مثل خانه، قايق و يا حتي اشكال مجرد مثل اعداد، مثلث، مربع، دايره.» (يونگ، 1352، ص 22)
رنگ ها و سمبول ها، به صورت نمادين در قالب آداب و رسوم، باورها و خرافات وهنر مثل تصاوير و سوزن دوزي ها ، انديشه و طرز تلقي اعضاء يك گروه اجتماعي را نشان مي دهند و از ديگر سو، صور ذهني را به واقعيت ها پيوند مي دهند.
بدين ترتيب توجه خاص نسبت به مقولة نمادگرايي رنگ در فرهنگ عامه، بازيابي تأثيرات روانشناختي فولكلور رنگ در جامعه و نيز توجه به معاني و جايگاهي كه سمبول ها دارند، بسيار حائز اهميت است.
با توجه به اين كه فرد فطرتاً موجودي اجتماعي است، براي اين كه از جامعه طرد نشود و ساير افراد جامعه اش نيز او را پذيرفته و قبول داشته باشند، سعي مي كند كه ارزش ها و باورهاي فرهنگي، اعتقادي جامعه اش را بپذيرد، به آنها احترام بگذارد و به زندگي خود ادامه دهد. اين تطبيق و سازگاري علاوه بر اين كه نشان دهندة پذيرفتن هنجارها و ارزش هاي فرهنگي – اجتماعي جامعه است، هماهنگي فرد را با ساير افراد جامعه نيز نشان مي دهد.

عوامل اقليمي:
از جمله عوامل مهمي كه بر ساخت، تركيب و تعداد پوشاك در هر جامعه اي تأثير دارد، شرايط و عوامل آب و هوايي و جغرافيايي است.
انتخاب پوششي كه متناسب با آب و هواي منطقه و محيط زيست باشد از مهمترين تدابيري است كه انسان در طي زندگي خود براي سازش با محيط زندگي خويش انديشيده است. بدين ترتيب بلندي و كوتاهي لباس، تعدد اجزاء پوشاك، رنگ، جنس و ضخامت پوشاك با توجه به نوع آب و هوا شكل مي گيرد.
پوشاك مردماني كه در نواحي سرد سيري زندگي مي كنند اصولاً از نظر نوع و جنس، ساخت و تعدد اجزاء لباس، با مردمانی كه در نواحي گرمسيري زندگي مي كنند فرق مي كند. همانطور كه نوع و شكل و ساخت لباس مردم اسكيمو و قطب جنوب داراي خصوصيات خاص خود و تحت تأثير آب و هواي آن منطقه است. اسكيموها جهت محافظت بدنشان در مقابل سرماي شديد قطب از پوست حيوانات به دليل ضخامت كافي آن استفاده مي كنند، حتي نوع محل سكونت اين جوامع با ساير جوامع متفاوت است.
مردماني هم كه در منطقه استوا در نواحي گرمسيري زندگي مي كنند نوع و ساخت و تركيب لباسشان كاملاً متفاوت است و به نسبت، اجزاء پوشاك آنها كمتر و نازك تر از ساير مناطق است، چرا كه هر انساني سعي بر اين دارد كه با شرايط محيطي و اقليمي خود را وفق دهد و جز اين نمي تواند ادامة زندگي دهد.
و بطور خلاصه عوامل مؤثر در فرم پوشاك عبارتند از:
1- شرايط جغرافيايي، محيطي و آب و هوا.
2- نحوة زندگي، اسكان و اوضاع اجتماعي.
3- جنگها، اوضاع سياسي و نوع حكومت.
4- شرايط اقتصادي و پيشرفتهاي تكنولوژي.
5- اعتقادات مذهبي و آداب و رسوم.
6- نظام طبقاتي حاكم بر جامعه.
7- روابط فرهنگي، اقتصادي و سياسي با سرزمينهاي مجاور.




تاريخچه سرپوش و پاي¬افزار در ايران
آنچه در زمانهاي مختلف در ميان زنان و مردان رايج بود، كلاه و دستاري است در اندازه هاي گوناگون و به اشكال متفاوت كه همواره با يكديگر بوده اند؛ گاه كلاه كوچك و دستار بزرگ، گاه كلاه بزرگ و دستار ظريف، گاه هر دو بزرگ، گاه هر دو كوچك، گاه يكي از آن دو گويي ديگري را از سر بيرون مي راند و گاهي نيز هر دو به گونه اي با هم كنار آمده اند تا سر را بپوشانند، محفوظ دارند، نشانه اي از عقايد صاحب آن باشند يا موقعيت سياسي- اجتماعي او را نمودار سازند.
اين اهميت در مورد استفاده از كفش نيز صادق است. بدون شك يكي ازنخستين چيزهايي كه توسط بشر اوليه ساخته شد پوششي براي پاها بوده است. نياز اوليه آنها را وادار نمود تا روشي براي مصون ماندن پاهايشان در برابر آسيبهاي گوناگون بيابند. آنها هزاران سال پوست حيوانات و گياهان را به دور پاهايشان پيچيدند و كم كم در اثر تكامل مغز و ابزار به تكنولوژي كفش دست يافتند وكفش به عنوان جزئي از پوشاك در ميان فرهنگ مردم جاي گرفت


دورة پارسي

« سرپوش »

دربارة كلاه پارسيان همگي تاريخ نويسان هم داستانند كه از جنس نمد بوده است مگر كلاههاي جنگي كه از آهن و مفرغ ساخته شده است.
« براي پارسيان هشت نوع كلاه و تاج مي توان عرضه كرد؛ ولي نوع اصلي ، معمولي و مشخص كلاه پارسي، كلاه خياره دار است، كه به نام كلاه پارسي شناسا است.
تا 22 تا شمرده شده است، برگرداگرد لبة پائين خود نواري دارد كه اساساً براي باز نشدن چينهاي خياره ها از هم تعبيه شده است و به نظر مي رسد كه جنس اين نوار، نيز از خود نمد باشد.

« پاي¬افزار »

صرفنظر از نوشته هاي تاريخ نويسان كه دربارة كفش پارسيان كم و بيش تذكراتي نا روشن داده اند، با توجه به نقوش سنگي تخت جمشيد و پاسارگاد كه مستقيم ترين و درست ترين مدرك مي باشند، براي آنان دو نوع كفش مي توان در نظر گرفت:
« 1- يك نوع، كفشي است كه از لحاظ شكل بسيار ساده است و چون جوراب به پا كشيده مي شود و به نظر مي رسد كه درزي براي دوخته شدن جز از راه پشت پاشنه و روية كفش ندارد.»

اين كفش را «كه در اصل از آن ماديان است» شاهان هخامنشي و همچنين قوم ماد به پا دارند. « دور دهانة كفش كوروش در پاسارگاد زركوب بوده و نيز از جلوي دهانة كفش به طرفين و به سوي كف پا از طلاي باريك كوبيده بوده اند و جاي ميخكوبي آن در نقش سنگي پاسارگاد برجاست.


«2-نوع دوم كفش دو تكة بنددار است، و مخصوص خود پارسيان بوده، همة بزرگان، امرا، سپاهان پارسي و شاهان از آن به پا دارند.


اين نوع كفش در زير خود تخت اضافي و پاشنه از بيرون ندارد و مانند كفش مادي پاشنة آن از داخل كار گذارده شده است. زبانه اي بلند در جلوي خود، در زير محل بند كفش دارد و به وسيلة سه بند و گل بند چرمي «كه از سوراخ هاي مقابل خود رد مي شوند روية كفش بر رويهم جمع مي شود. اين كفش ها اغلب به رنگهاي مختلف، حنائي و ارغواني تهيه مي شده است.»

چنانچه به نقوش فرش عهد هخامنشي كه از پازيريك سيبري به دست آمده است دقت كنيم، در مي يابيم كه روي اين فرش زناني را نقش كرده اند و آنها لباسي چون لباس مردان پارسي به تن دارند و كفشهايشان نيز همان است كه پارسيان به پا مي كرده اند. بنابراين لباس زنان اين دوره ممكن است كه اختلافي با لباس مردانشان نداشته، يا لباس مردان با اندكي اختلاف مورد استفاده زنان نيز قرار مي گرفته است.



دوره اشكاني

« سرپوش »

در كلاه و تاج عهد اشكاني بازتاب سبك هخامنشي به خوبي ديده مي شود. در تنديسي كه در لرستان ( ايذة مالمير) كشف شده، نوعي پوشش سر بر سر شاهان مشاهده مي شود كه مانند نوار دور سر پيچيده شده است. نيمرخ مرد ايلامي يا سورن اشكاني را نشان مي دهد كه سربندي از نوارهاي پيوسته به هم در هشت رج بر روي پيشاني و رستنگاه موي سر بسته و دو سر هر سمت سربند در پشت سر بهم قلاب است.


«از پوششهای سر اشکانی ، چیزی که در تاجهای دوره ساسانی تقلید شد ، نواری است که از پشت سر آویزان می باشد.

عادت مهم ديگري كه از زمان سلوكيان رواج داشته، جمع كردن مو به صورت قبه اي روي سر بوده است ، كه در دوره ساساني مانند گويي زرين به اندازه هاي گوناگون بر تاج شاهان مشهود است.


زنان درباري در عصر اشكاني با تاج مدوّر يا كنگره دار مشاهده مي شوند و پارچه اي نازك روي آن قرار مي دادند.»



نمونة ديگري كه سرپوش اين دوره را نشان مي دهد، مجسمة سر پادشاه اشكاني هاترا است . اين پادشاه، كلاهي بلند از نمد بر سر نهاده است كه بر دو پهلوي هموار شده اش، نقوش چهار گوش متشكل از گرديهاي ريز با يك گردي درشت در داخل آنها تعبيه نموده اند. اين كلاه در گرداگرد لبة خود حاشيه اي پهن دارد كه آن نيز بر دو كنارة خود گرديهائي برجسته دارد. در جلوي كلاه (بعد از حاشيه) حاشيه اي باريكتر و كنگره دار، بلندي كلاه را طي كرده به لبة پشت آن متصل مي شود. در پس كلاه نيز گردن پوش و گوش پوشي توأماً و هلالي شكل به آن پيوسته است. بر روي اين گردن پوش نيز تزئيناتي مانند خود كلاه تعبيه شده است.
جالبترين نقشي كه بخشي از پوشاك رزمي (كلاهخود) اشكانيان را نشان مي دهد، طرحي است كار يكي از مردم با ذوق «دورا اوروپوس» ، در اين طرح، سواري را ساخته اند كه كلاهخودي مخروطي مركب از پاره آهنهاي مستطيلي «در سه رج» بر سر نهاده و بر نوك مخروط، دنباله هاي نواري در اهتزاز است.


نوعي ديگر از كلاهخودهاي اشكاني بر سر بلاش سوم است كه جنس آن بايد از نمد باشد و در جلوي آن تا قبه اش تزئينات گردي به رديف به نظر مي رسد. گوش پوشهاي آن تا به راستاي چانه، بلند است و پائين لبة كلاهخود را دو نوار كه در پشت سر گل گره زده شده است، تزئين كرده و همچنين دو دنبالة پهن از پشت كلاهخود به سوي دوش ها آويخته است.


« پاي افزار »

كفش اشكاني به چهار شكل ديده شده است:
« 1- نوعي از آن ساده است و روية آن داراي دو تكه چرم است و به وسيلة يك بند در جلوي دهانة كفش، گل گره زده مي شود .
اين چنين كفشها، در پاي پارتياني است كه نقاشي آنها در« دورا اوروپوس» و نمونه هاي ديگر مشاهده مي شود.




نقاشي دورا اوروپوس. مردان اشكاني و كفش آنان را نشان مي دهد

2-نوع دوم، كفشي است كه در پاي مرد « شمي- ايلامي» يا« سورن» است، پنجه هاي كفش به سوي بيرون پا متوجه است و بر روية كفش، نيز درزي دارد .


3-نوع سوم، كفشي است ساقه بلند با پنجة برگشته به روي خود، دو تختي، و داراي بندهاي فراوان تا بالا «كه بر گردنة پا بسته مي شود» (اين نوع كفش، در پاي اشكانيان ايلامي است و نمونة مفرغي آنها در موزة ايران باستان موجود است .

1- نوع چهارم، از كفشهائي است كه نقش برجسته اي از آنها متعلق به پالمير در موزة لوور قرار دارد..
2- اين لوح دو سپاهي اشكاني را نشان مي دهد كه هر يك نيم چكمه اي به پا دارند، از آنِ يكي، نيم چكمه اي است كه لبة ساقة آن نواري چرمي دارد كه دهانة كفش را جمع كرده به پا مي چسباند، و زبانة بلند كفش در روبرو نمايان است، و خود ساقه در نيمرخ هلالي شكل است.»


قابل ذكر است كه « زنان اشكاني كفش سادة مردان اين دوره را به پا مي كرده اند.» (همان، ص 194)



دوره ساساني


« سر پوش »

در منابع اين عصر چهارصد و اندي ساله، انواع سرپوش و تاج در نقوش متعدد مشاهده مي شود. اساساً تركيب لباس دربار ساساني تقليدي از لباسهاي عهد هخامنشي است كه به دلايل مذهبي از جلال و ابهت آن كاسته شده و وجه تمايز آن فقط در تاج شاهان است، چون هر شاه جديدي تاج جديدي براي خود ترتيب مي داده است.
« كلاه معمول ساسانيان، جز تاج ها در برخي مواقع از جنس نمد بوده و شكل آنها گرد است و سه نوع بلند و كوتاه و كوتاهتر دارد، و بر دورة لبة آنها نواري با دنبالة دراز در پشت مي بستند. گاهي در پشت كلاه ضميمه اي از جنس خود آن براي حفاظت پشت گردن تعبيه مي شده است.
دركلاه بلند و ضميمه اش اندك تنوع در شكل آنها از نظر انحناها كه گاهي گوش را مي پوشاند و يا پيشاني كلاه جلو آمده تر بوده وجود داشته است.
از انواع اين كلاهها در نقش رستم براي خويشاوندان بهرام دوم و در تنگ چوگان شاپور بر روي سنگها ساخته اند.»

« يكي از خصايص تاجهاي ساساني، كره اي است كه بر روي آن تعبيه مي شده و اندازه و وزن آن در تاجهاي مختلف متفاوت بوده است. اين شكل كروي از يك رسم شرقي (رايج در هندوستان تا شرق ايران) كه موهاي جمع شده را با دستمال ابريشمي مي پوشاندند و «اين دستمال از انتهاي بالا بيرون مي آمد» اقتباس شده است. »
اما با گذشت زمان، گوي جايگزين موي حقيقي گرديد و نماد قدرت و زمين و خورشيد شد. تنوعات تاجهاي ساساني بسيار زياد است، زيرا انواع و اقسام آنها بر روي سكه های فراوان اين دوره و نقوش سنگي و بشقابهاي فلزي ساخته شده است.
« كلاهخودهاي ساساني، به شكل كلاه نمدي ساده و چون كاسة مسي است. گاهي هم زوائدي از نظر نقشه و گل و بته، يا اضافاتي يكپارچه به منظور گوش و گردن دارد.

بر بالاي اين كلاهخودها اغلب جائي براي پر يا قبّه تعبيه كرده اند و بر دور لبة آن از زره زنجيري و گاهي صفحات چرمي يا آهني دارد و از آنها در نقش رستم روي سر اردشير بابكان و در سنگ عقيق بر سر شاپور اول كه با والرين سواره مي جنگد مي توان ديد.»

« پاي افزار »

« از كفشهاي اين دوره طبق مدارك موجود «جز كفش جنگي كه زره پوش بوده است» دو نوع ديگر ديده شده است .

1- نوعي از آن كفشی است ساده و ساقة آن تا قوزك پا است و از جلوي دهانه اش تا به سر پنجه، نوار از چرم دوخته دارد و كمي از جلوي دهانة كفش به پائين نواري ديگر از راست به چپ از رو يا زير نوار اولي رد شده است. اين دو نوار با هم صورت صليب پيدا مي كنند و گاهي بر روي نوارهاي كفش، مانند اشكانيان جواهر و زيورهائي كار گذارده اند.
2- نوع ديگر كفشي است ساقه بلند تا به زانو (چكمه) كه گاهي بر روي جلوي ساقة آن نقشهائي كار زده اند. از اين نوع كفش بر روي نقوش سنگي ديده نشده است ولي در بشقاب منتسب به خسرو اول در پاي ملتزمين طرفين شاه و نمونه هاي ديگر مي توان آن را ديد.»


دوره اسلامي

بسي مدارك وجود دارند كه به اوائل دورة اسلامي ايران منتسب اند ولي موضوعات مدارك، نمايندة دوره ساساني مي باشند؛ و اين امر مي رساند كه شيوة كار و بكار گرفتن ابزار زندگي و نمايش خواسته ها در اوائل دورة اسلام نيز در ايران همچنان مداومت داشته و زمينه هاي تازه، هنوز وقفة چشمگير در آنها ايجاد نكرده بوده است.
با اين زمينه، سرپوش و پاي افزار اوائل دورة اسلامي بدين شكل بوده است:


« سرپوش »

« نشان بارز سرپوش اين دوره نوكِ تيز، شياردار، با نوار و حاشيه است، و همچنين نواري داشتند كه مانند اشكانيان، موي سر را در بالاي پيشاني جمع مي كرده اند. و به احتمال (روي مداركي كه ارائه خواهد گرديد) كلاههاي نمدي كوتاه نيمگرد نيز داشته اند. كه پارچة ابريشمي منتسب به اوائل دورة اسلامي را نشان مي دهد، سواراني را روي آن در حال شكار بافته اند كه كلاه شياردار نوك تيز بر سر دارند. نظير اين كلاه بر روي پارچه اي منتسب به سدة ششم هجري كه در« بي بي شهر بانوي» شهر ري يافته اند، اين چنين كلاهي (بدون بلندي ولي شياردار) نقش شده است.

نمونه هاي ديگري از اين كلاه از طريق اسناد و مدارك موجود است، اين شكلها نشان مي دهند كه اين كلاهها از حدود اوايل اسلام تا دير زماني ميان مردم ما مرسوم بوده و بعلاوه، در دورة ساسانيان نيز مورد استعمال داشته است.
ولي بستن نوار موي سر را (اندكي پر پشت تر از نوار معمول دورة اشكاني) نقشي از كتاب اندرز نامه «يا قابوس نامه» نشان مي دهد.»

در اين نقش، مرداني را ايستاده در مكتبخانه اي مي بينيم كه عده اي اطفال نيز نشسته اند. اين مردان نواري پرپشت بر پيشاني براي نگاهداري موي سر خود دارند، و موي مجعد آنان از بالاي نوار پهن با طرز قلمزني خاص آن دوره نمايان است.

« پاي افزار »

« كفش اين دوره از نوع نيمه ساق بلند را (تصوير 39) به صراحت نشان مي دهد.» (ضياء پور، 1349، ص 214) در اين كه آيا پاي افزار از نوع ساق بلند نيز در اين چند سده مورد استعمال داشته يا نه؟ بايد گفت چون در دورة ساسانيان و همچنين در حدود سدة ششم هجري پوشيدن پاي افزار ساق بلند متداول بوده روي احتمال مي توان پذيرفت كه در ميانة اين دوره ممكن است كه متداول بوده باشد.



دوره سلجوقي

« سرپوش »

سرپوش اين دوره شامل: كلاه، نوار تزئيني و عمامه مي باشد.
نمونة بسيار جالب از نوارهاي زينتي دورةساساني نقش برجستة سنگي در بالاي طاق بزرگ بستان است كه در اين نقش،اين نوع نوار يا موبند را بر دور سر يك زن نشان مي دهد.


« پاي افزار »

« انواع ساق بلند و نيمه ساق بلند پاي افزار اين دوره را در مي توان ديد.»


دوره تيموري

« سرپوش »

در سده هاي گذشته، استعمال كلاه، زياد معمول نبوده، و عمامه بر سر مي نهادند و يا اكثراً از نوارهاي زينتي براي نگاهداري موي سر استفاده مي كردند، و برخي اوقات، از كلاههاي كوتاه مزين، بر سر مي نهادند كه آن را از پارچه هاي لفافدار (شايد هم پنبه دوزي شده) يا نمد مي ساختند و بر روي آن زينت مي كرده و در جلوي آن چيزي از نوع گل و برگ نصب مي نمودند. ولي در اين سده، انواعي كلاه بر سر دارند كه به احتمال، اين نوع كلاهها مورد استفادة لشكريان بوده است، و شكل كلاه، بيشتر يادآور مردم شرق دور است.
گاهي در ميان اين كلاهها، شيارها، قوسها و يا گردشي از طرح وجود دارد كه يادآور سده هاي اوائل اسلام و پيش از آن است.
ولي عمامه، سرپوش عمومي مردم اين سده بوده است.

« پاي افزار »

پاي افزار اين دوره به صورت ساق بلند، نيمه ساق بلند و بدون ساق بوده است كه ساق بلند آن در (تصوير 56) ، نيمه ساق بلند آن در و بدون ساق آن در ديده مي شوند.


دورة صفوي



« سرپوش »

در سده دهم و يازدهم در تزئينات و برخي قسمتهاي پوشاك تغييري پيدا مي شود، ولي اصل ساختمان پوشاك همچنان باقي مي ماند، و چون با پوشاك سدة گذشته مقايسه مي شود، بجز سرپوش كه متنوع بوده اختلاف چشمگيري نمي بينيم.
پوششهاي سر اين دوره ويژگي هاي مكتب هنري تيموري را به اضافة ذوق و نبوغ و هنر ايراني داراست و از تنوع زيادي برخوردار مي باشد.
در اينجا به جهت دور نشدن از موضوع اصلي رساله، صرفاً بر نوع اصلي تر سرپوش اين دوره مروري خواهيم داشت و از ارائه مدارك براي معرفي انواع ديگر آن صرفنظر مي نمائيم.
اين سرپوش،« كلاه نمدي نوك تيزي است كه وقتي عمامه را به دور آن مي پيچيدند، نوك كلاه، به بلندي يك چهره، در بيرون از عمامه افراشته مي مانده است.»

بجز مدرك ارائه شده براي شناسايي سرپوش اين دوره، نوشته هاي دو سياح مشهور فرانسوي «شاردن و تاورنيه» (كه هر دو، زمان صفويه را درك كرده و دربارة پوشاك مردم ما در آن زمان شرح داده اند) مفيد خواهد بود.
«شاردن» دربارة تاج قزلباش نوشته است: « اين كلاهها را از كتان زمخت سفيدي تهيه مي كنند كه جزو اساس و زير كار آن به شمار مي رود، و روي آن پارچة لطيف و گرانبهاي ابريشمي و يا ابريشم زربفتي مي كشند.
روحانيان، معمولاً از روي كتان زمخت، آقا بانوئي سفيد و بسيار نازك مي پيچيدند. اين پارچه ها در منتها اليه خود داراي يك قطعه پارچة گلدار به پهناي 6 تا 7 شست است كه هنگام بستن كلاه، آن را به مانند جيقه اي از لاي آنها در مي آورند. در زير كتان زمخت، يك عرقچين كتاني كركدار، يا مرقع و منقش و گاهي ماهوت و پشمي هم برسر خويش مي گذارند. »
«ژان باتيست تاورنيه» سياح ديگر فرانسوي نوشته است:« پوشش سر آنها، دستاري از ابريشم زربفت است كه مانند كدوي مدور پيچيده شده و بالايش قدري مسطح است، و يك سر پارچة آن بيرون آمده و به يك دسته منگوله وريشه منتهي مي شود.»


« پاي افزار »

همانطور كه ذكر شد، پوشاك سدة يازدهم همان پوشاك سده هاي نهم و دهم هجري بوده و اختلاف چشمگيري در ميان پوشاك اين سده ها نمي بينيم.
پوشاكي همانند پوشاك سده هاي پيش دارد و پاي افزار بدون ساقه اش همان است كه در سده هاي اخير اين دوره معمول بوده است.


براي آشنايي با پاي افزار اين دوره مي توان به نوشتة سياح مشهور فرانسوي «شاردن» نيز اشاره كرد. او نوشته است:« كفش ايرانيان گوناگون است ... همه را از پاشنه نعل مي كنند و پنجة تختش را با ميخهاي ريزي مجهز مي نمايند، و يا گلميخ هایی مي زنند كه تا مدتي دوام يابد.
شكل كفشهاي اشخاص عاليمقام به مانند پانتوفل (دم پائي- راحتي) بانوان است. اين كفشها ساغري سبز و يا به رنگهاي ديگر است.
تخت كفش هميشه ساده و به مانند مقوائي نازك مي باشد، ولي از حيث استحكام بهترين چرم جهان است. فقط اين قسم كفش داراي پاشنه مي باشد. بقيه، هموار و بدون پاشنه هستند.
روية بعضي، چرمين و برخي پارچه اي پنبه اي است و به مانند جورابهاي ما اروپائيان با ميله بافته مي شود ولي بسيار محكمتر است و اين نوع كفشها را گيوه مي نامند.» (شاردن، 1336، ص 213)
دورة افشاريه

« سرپوش »

از اين دورة كوتاه 12 سالة تاريخ ايران مطلب مهمي براي عرضه كردن در دست نيست و مدارك بسيار كم است، به نحوي كه تنها راه رسيدگي به پوشاك اوائل اين سده، توجه داشتن به پوشاك نادرشاه است كه تعدادي نقاشي، آن را به شكلهاي مختلف نشان مي دهند، و اين نقاشي ها مطمئن ترين وسيله اي هستند كه راهنماي ما به چگونه بود سرپوش در دورة افشاريه مي باشند.
« پاي افزار »
همانطور كه توضيح داده شد، در اين سده، مدارك بسيار كم و دسترسي به پوشاك نيز مشكل است. طبق تصااویری كه نادرشاه را نشان مي دهد، او پاي افزاري ساق بلند پوشيده است و اين تنها مدركي است كه مي تواند چگونگي پاي افزار در اين دوره را نشان دهد.
دوره زنديه

« سرپوش »

« كلاه اين دوره از جنس نمد، استوانه اي (به شكل تخم مرغي ناقص) و با كلگي نيمگرد بوده كه با دستاري از جنس شالهاي مخطط پوشيده مي شده است.
يك نوع ديگر كلاه را ارائه مي دهد كه پوستي بوده و كلگي آن داراي پارچة (شايد رنگي) مي باشد و بايد شروع نوع تازه اي باشد كه در دورة قاجاريه مورد استفاده قرار گرفته است.» (ضياء پور، 1349، ص 381)


« پاي افزار »

پاي افزار اين دوره بدون ساق و با نوك پنجة تيز و پاشنه دار بوده است و آن را نشان مي دهد.

دورة قاجاريه

« سرپوش »

سرپوش اين دوره عبارت است از:« كلاه پوستی نوك بلند كه كلگي فرو رفتة آن با حفظ وضعيت مخروطي خود، از ماهوت الوان و اغلب قرمز رنگ پوشيده شده و شكل عمومي كلاه چنان است كه از بعد از پيشاني تدريجاً به عقب و بالاي سر بلندي گرفته است.»
سابقه و زمينة اينگونه كلاه را دورتر از دورة زنديه نمي توان جست و كلاه مرد دورة زنديه را در يادآور و مقدمه اي براي اين قبيل كلاه مي توان دانست.
از سياحان معروف، مادام «ديولافوآ» كه اواخر دورة قاجاريه را درك كرده، عكس هائي از مردم مناطق مختلف در سفرنامة خود ارائه داده است كه توجه را به اختلاط پوشاك قديم و جديد (يا به پوشاك قديم در حال تحول) جلب مي كند.
تغيير كلاه پوستي نوك تيز به كلاه تخم مرغي و گرد، يا استفاده از كلاه با كلگي هموار، نتيجة تحول تدريجي در اواخر دورة قاجار است.

« پاي افزار »

پاي افزار اين دوره، از نوع بدون ساق، با پنجة نوك تيز و گاهي برگشته به بالا و پاشنه دار بوده است. و ضمناً نوع پنجه برگشتة آن را نشان مي دهد. از پاي افزارهاي پارچه اي (گيوه) نيز استفاده مي شده است.

سرهنگ «گاسپار دروويل » كه از سياحان معروف است و در اوائل اين سده به ايران آمده بود راجع به پاي افزار اين دوره در سفرنامه خود نوشته است:« در شهر، كفش راحتي سبز رنگي نظير كفشهاي زنانة سي سال پيش فرانسه به پا مي كنند. اما طبقات پائين كه مجبورند غالباً پياده راه بروند نيم چكمه هاي دراز و پنجة باريكي شبيه پاپوش چيني ها به پا مي كنند.
مردان ايراني، به هنگام سواري، چكمه هاي محكم چرم بلغار پنجه باريك (كه ساقه شان تا بالاي زانو مي رسد) به پا مي كنند. پاشنة اين چكمه ها بسيار بلند است.»
» ادامه مطلب

گذری بر تاریخچه خط در ايران زمين

گذری بر تاریخچه خط در ايران زمين

بیش از 4000 سال خط مکتوب در ایران زمین
تاريخ خط و زبان ايران به دو دوره متمايز پيش از اسلام و بعد از اسلام تقسيم مي شود.ملاك اين تقسيم ، تنها تسلط اعراب و انقراض سلسله ساساني نيست زيرا اتفاقات و حوادث سياسي تنها عامل تمايز خط و زبان نمي تواند باشد بلكه علت اين تقسيم ، آن است اين دو دوره از هر جهت با هم تفاوت دارند و با آنكه ايرانيان بسياري از سنن و خصوصيات كهن ملي خود را بعد از تسلط اعراب تازي حفظ كردند ولي به علت تغيير مذهب و تحول اوضاع سياسي و اجتماعي ادبيات خط و تا حدودي زبان بعد از اسلام با پيش از آن تفاوت كلي را حاصل نمود .
در اين مقاله به زبان و خط بعد از اسلام پرداخته نخواهد شد و هدف اصلي شناساندن زبان ، خط و ادبيات از شاهنشاهی هخامنشی تا پایان شاهنشاهی ساسانی است . با توجه به تارخچه خط در ایران باستان که طبق کتیبه ای که در جنوب ایران کشف شده است مبدا آن به حدود پنج تا هفت هزار سال پیش می رسد . برای نمونه میتوان از کتیبه های موجود در معبد سه هزار و پانصد ساله زیگورات نام برد ولی از آنجا که مدارک در این باره کامل نیست از نوشتن خط قبل از هخامنشیان خودداری نمودیم .

دوره هخامنشي
تاريخ ايران از زمان مادها روشن و مدون است خلاصه اينكه شخصي به نام دياكو مؤسس سلسله ماد بود او هگمتان يا اكباتان (همدان)را پايتخت خود قرار داد يكي از فرمانروايان بزرگ ماد بنام هُوَخشَتَرَ حكومت آشور را منقرض ساخت و دولت ماد را اقتدار و اهميت بخشيد . جانشين او كه آستياگ نام داشت مغلوب كوروش كبير گرديد و سلسله ماد منقرض شد .
از زبان مادي سند و آثار كتبي باقي نمانده است ولي شكي نيست كه زبان مادي با پارسي باستان خويشاوندي نزديك داشته است ‍‌؛ به طوري كه پارسيها و مادي ها زبان يكديگر را به خوبي مي فهميدند .
كوروش موسس سلسله هخامنشيان ، مركز حكومت خويش را در پاسارگاد قرار داد و كشور ليدي و بابل را مسخر نمود و مهمترين دولت و سلطنت دنياي قديم را تشكيل داد .
داريوش بزرگ بزرگترين شاهنشاه هخامنشي ، نخست ياغيان كشور را سركوب كرد و در داخل كشور ايران را از سر حد چين تا ريگزارهاي سوزان افريقا بسط داد و دولت هخامنشي را از مقتدرترين دولت هاي روي زمين كرد .
فرهنگ و تمدن درخشان ايران از روزگار هخامنشي آغاز مي شود كه سند هاي موجود و آثار باقيمانده ، قدرت و عظمت هخامنشيان و نياكان ما را مسلم مي دارد .

پارسي باستان
زبان ايرانيان در زمان هخامنشيان پارسي باستان يا فرس قديم ناميده مي شود كه ريشه زبان فارسي كنوني است .
كتيبه هاي شاهان هخامنشي و لوح هاي زرين و سيمين كه از آن روزگار باقيمانده به اين زبان نوشته شده است . مجموع واژه هاي اصلي كتبيبه ها از چهارصد كلمه تجاوز نمي كند و مطالب آن عبارت است از نام و شرح خاندان شاهان –تفصيل فتوحات – ستايش يزدان – نكوهش دروغ و ناپاكي – سفارش به راستي و نيكو كاري.
اين كتيبه ها غالبا به چند زبان است و غير از پارسي باستان ، به زبان هاي آسوري ،ايلامي ، آرامي كه بين ملل دست نشانده هخامنشيان معمول بوده ، نگاشته شده است .
مجموع كتيبه هاي هخامنشي بالغ بر چهل كتيبه است و مهمترين آنها در تخت جمشيد ، همدان ، شوش ،نقش رستم ، بيستون ،الوند ، وان است كه كتيبه بيستون از همه مفصل تر و مشتمل بر 420 سطر و هيجده هزار و نهصد كلمه مي باشد كه داريوش در اين كتيبه چگونگي فرونشاندن شورش هاي داخلي و غلبه و تسلط به كشورهاي خارجي و حدود متصرفات خود را شرح مي دهد و در پايان مجد و بزرگواري كشور ايران را آرزو مي كند .

خط ميخي
كتيبه هاي هخامنشي به خط ميخي است . ايرانيان اين خط را از قوم كلده و آشور گرفتند و در آن تغييراتي دادند و آن را به صورت الفبايي در آوردند .
تين خط از چپ به راست نوشته مي شد و داراي 36 حرف بود و در كنده كاري و نوشتن روي سنگ و اجسام سخت به كار مي رفت .
اولين خط ميخي كه به دست آمده از زمان آريار منه و آخرين آن از روزگار پادشاهي اردشير سوم است و به سبب دشواري نگارش ، خط ميخي از دوران اشكانيان رو به زوال نهاد و به تدريج منسوخ گرديد .
در خط ميخي و كتيبه هاي پنج كلمه به صورت پندار نگاري باقي مانده است پندار نگاري : بعد از مرحله تصوير نگاري در تاريخچه خط را گويند كه تصوير كم كم ساده شد و به صورت علامت و نشانه در آمد و براي اسامي معني نيز علائمي ايجاد گرديد.علائم رياضي كه به صورت خط بين المللي در آمده از نمونه هاي پندارنگاري است .
اورامزدا - اهورامزدا
خشايثيه - شاهنشاه
دهيو - كشور
بغا - خدا
بومي - بوم – سرزمين
گذشته از سنگ نبشته ها ، سكه هاي هخامنشي و خطوط روي بعضي ظروف و سنگ ترازو ها و نگين هاي باقي مانده از آن عهد ، همه به خط ميخي و زبان پارسي باستان مي باشد .
براي شناختن زبان پارسي باستان چند جمله از بند اول كتيبه نقش رستم با زبان پارسي باستان نوشته مي شود .
بغ وزر كه اورامزداهي ايمم بوميم اداهي اومام آسمانم اداهي مرتيم اداهي شياتيم ادامرتيهي .
ترجمه : خداي بزرگ است اهورا مزدا كه اين زمين را آفريد كه آن آسمان را آفريد كه شادي را براي مردم آفريد .

زبان اوستايي
قديمي ترين اثر از آثار آريايي اوستاست . زبان اوستايي با سانسكريت ،زبان ادبي و كهن هنديان شباهت تام دارد و معلوم مي شود كه ايرانيان و هنديان در روزگاري با هم زندگاني كرده و زبان مشتركي داشته اند كه ريشه زبان اوستايي و سانسكريت بوده است .
زردشت پيامبر ايران باستان كه قرن ها پيش از مسيح زندگي مي كرده است از شمال يا شمال غرب ايران برخاسته است و متوجه مشرق ايران شده است و پيروانش گشتاسب و گرشاسب در مشرق ايران بوده اند پس زبان اوستايي در قسمت هاي شرقي هم مفهوم بوده است .
اوستا داراي دو لهجه است قسمتي از خود زردشت كه خيلي قديمي است و بقيه جديدتر مي باشند. گاتها يا سرودهاي مذهبي از خود زردشت مقدس است .
اوستا در قديم 21 كتاب را شامل مي شده كه مردم ايران از حفظ داشتند . در استيلاي اسكندر ، مقداري از آن از دست رفت . بلاش اول اشكاني اهتمام به جمع آوري اوستا نمود و دستور داد اوستاي پراكنده را كه موبدان در حافظه داشتند جمع آوري كنند. ولي اقدام اساسي براي تدوين اوستا در زمان ارشير بابكان انجام گرفت و عده اي از موبدان كه رياست آنها با تنسر ، هيربد هيربدان بود مامور جمع آوري اوستا شدند . بعد از اردشير ، پسرش شاپور اول خرده اوستا را كه پراكنده بود جمع آوري كرد . به روزگار شاپور دوم ساساني درباره مراسم ديني بين زردشتيان اختلاف افتاد و به دستور شاپور ، آذر بد مهر اسپندان موبد موبدان به كتاب اوستا مراجعه و مطالب آن را مرتب نمود .

خط اوستايي
خط اوستايي بااحتمال زياد در زمان ساسانيان تنظيم شده است در ضمن تدوين اوستا و كتابت آن متوجه شدند كه خط پهلوي براي نوشتن تلفظ صحيح اوستا ، رسا نيست . بنابراين موبدان ، الفبايي از روي الفباي پهلوي بوجود آوردند كه بتوان تمام لغات و كلمات مقدس و قرائت صحيح اوستا را بوسيله آن نوشت . اين خط دين دبيره نام دارد كه امروزه به خط اوستايي يا دبيري دين نيز خوانده مي شود .
اين خط كه از راست به چپ نوشته مي شود كاملترين خطوط موجود عالم است . زيرا در الفباي اوستايي اولا اعراب جزء حروف است ثانيا براي تمام صداها ، حروف و علامت خاص وجود دارد .
الفباي اوستايي 44 حرف دارد و حرو متصل به يكديگر نيستند و جدا نوشته مي شوند . چون اعراب داخل حروف است خواندن و نوشتن بسيار ساده است . و به جرات مي توان گفت خط اوستايي يكي از كاملترين خطوطي است كه تا كنون مورد استفاده واقع شده است .

دوره اشكانيان
پس از مرگ اسكندر گجسته ( ملعون ) ، كشور هاي متصرفي ، بين جانشينان او تقسيم شد و سلكوس به فرمانرواييئ ايران منصوب گرديد. مدت هشتاد سال سلوكي ها بر كشور ايران تسلط داشتند تا آنكه مردم خراسان با قيامي مردانه ،سلوكي ها را مغلوب ساختند و دولت پارت يا اشكانيان بوجود آوردند .
توضيح آنكه پارت parthava پرثوه – به سبب گذشت زمان در كلمه پرتو تحول ايجاد شده و حروف ( ر ) به ( ل) و ( ث ) به ( ه) تبديل گرديده و در نتيجه پرتو پلهو شده و بر اثر قلب ل و ه بصورت پهلو در آمده است .
پارت سرزمين خراسان و گرگان امروزي كنوني است كه در كتيبه بيستون جزو كشور هاي كه داريوش بر آن ها حكمراني داشته ، نامش آمده است . واژه پهلو همان طور كه توضيح داده شد از همان لغت پرتو يا پرثوه است كه در نتيجه تطور لغوي به آن صورت درآمده است و لفظ پهلوان به معني شجاع از همين واژه پهلوي است چه پرتوها ( پهلوي ها ) قريب 500 سال در مقابل حمله روميان مقاومت كردند .

زبان پهلوي اشكاني
پس از استقرار اشكانيان ، زبان پهلوي يا زبان مردم خراسان زبان رسمي و درباري ايران شد و تا تسلط اعراب تازي زبان مردم شمال و مشرق ايران بود .
از زبان پهلوي اشكاني كه به زبان پهلوي شمالي نيز معروف است جز چند كلمه بروي سكه ها ، آثار مهمي باقي نمانده است و در ضمن زبان ارمني و لهجه هاي آذربايجان و خراسان ، پاره اي از واژه هاي پهلوي اشكاني ديده مي شود .
گاهي از كلمه پهلوي ، زبان فارسي روان اراده مي شود به طوريكه در دوره هاي منفور اسلامي ، پهلوي زبان مي گفتند مقصود زبان پارسي بوده و آن را در برابر زبان عربي استعمال مي كردند . اين زبان كه اصل آن از پارسي باستان است به مرور زمان تغيير پيدا كرد و پس از تحول بسيار به صورت پارسي و زبان دري در آمد .
ماني در سال 251 ميلادي به سن 45 سالگي ادعاي پيامبري كرد و جهت تبليغ شاپور اول ساساني به دين خود ، كتاب شاپورگان را به زبان پهلوي اشكاني نگاشت . قسمتي از آثاري كه اخيرا از مانويان در تورفان ايالتي از تركستان چين پيدا شده بنا به عقيده عده اي از محققين به خط و زبان پهلوي اشكاني مي باشد .
رساله اي هم به زبان پهلوي اشكاني در دست است به نام درخت آسوريك كه جمعي از محققين عقيده دارند كه اصل آن به زبان پهلوي اشكاني بوده و بعد به پهلوي ساساني در آمده است و اين كتاب در اصل منظوم بوده و اشعار 12 هجايي داشته ولي اكنون اوزان ابيات به هم خورده و به نثر تبديل شده است .
موضوع درخت آسوريك عبارتست از مناظره درخت خرما و بز
به عنوان نمونه چند سطر كتاب با ترجمه نقل مي شود
درختي رست است تر او شتر و اسوريك ،
بنش خشك است ، سرش هست تر ،
ورگش كنيا ماند ، برش ماند انگور،
شيرين بار آورد
مرتومان ويناي آن ام درختي بلند
ترجمه : درختي رسته است آن طرف شهرستان آسوريك ، بنش خشك است و سر او تر است ، برگش به ني ماند و بارش به انگور. شيرين بار آورد . مردمان بيني من آن درخت بلندم .
اخيرا سندي به زبان پهلوي اشكاني در اورمان كردستان كشف شده و آن عبارت از دو قباله زمين است كه در 120 سال پيش از ميلاد مسيح آن را به خط پهلوي اشكاني روي پوست آهو نوشته اند .

خط پهلوي اشكاني
خط پهلوي اشكاني كه با حروف جدا از هم و منقطع و از راست به چپ نوشته مي شد از خط آرامي اقتباس شده بود ، خط آرامي را كلدانيان كه تابع ايران بودند در اين كشور رواج دادند .

در زمان هخامنشيان اين خط مخصوص تحرير بود و خط ميخي براي كتيبه و كنده كاري به كار مي رفت ، در دوره اشكانيان خط پهلوي براي كتيبه و كنده كاري هر دو معمول شد. خط پهلوي داراي 25 حرف است و عيب بزرگ و اشكال اينست كه يك حرف گاهي چند صداي مختلف مي دهد .

دوره ساسانيان
اردشير بابكان ، اردوان آخرين پادشاه اشكاني را شكست داد و آن سلسله را منقرض كرد و سلسله ساساني را تاسيس نمود و پايتخت را از شمال به جنوب آورد . مذهب مقدس زردشتي را كه از روزگار تسلط اسكندر به تدريج از رونق افتاده بود آيين رسمي ايرانيان كرد و آتشكده هاي خاموش را روشن ساخت و با احياي امور مذهبي و تنظيم كارهاي كشوري همت گماشت . جانشينان اردشير ، در آباداني كشور و بسط علم و فرهنگ و ترويج آداب و رسوم ملي ، كوشش بسيار نمودند .

زبان پهلوي ساساني
زبان پهلوي ساساني كه به پهلوي جنوبي معروف است با پهلوي اشكاني تفاوت مختصري دارد .
با ملاحظه بعضي كلمات كه هنوز در زبان پارسي به كار مي رود. مي توان به اختلاف ميان دو لهجه اشكاني و ساساني پي برد . مثلا (( گرسنه ، گسنه )) كه به زبان پهلوي اشكاني است در زبان پهلوي ساساني گشنه )) است. همچنين ((فرستك)) در پهلوي اشكاني، (( فرشتك )) در پهلوي ساساني و فرشته در زبان پارسي كنوني است .
اصل زبان پهلوي جنوبي نيز از پارسي باستان است و به جهت آنكه پاره اي از اصطلاحات ديني و لغات اوستايي در آن راه يافته و از حيث قواعد دستوري با پهلوي اشكاني فرق مختصري دارد ، از اينرو آن را لهجه اي از لهجه هاي پهلوي مي شمارند .
از زبان پهلوي ساساني آثار متعددي باقي مانده است كه قسمت عمده آن كتب ديني ، اخلاقي ، ادبي ، داستان است .
در روزگار ساسانيان اوستا جمع آوري شد و ترجمه و تفسيرهايي بر آن نوشته شد و ترجمه و تفسير هايي بر آن به پهلوي نوشته اند و آن را زند گفته اند و شرحي كه بعد براي زند نوشته شد به پازند معروف است . خط پهلوي ساساني از روي خط پهلوي اشكاني تنظيم شه كه در كتيبه ها ، حروف آن مانند پهلوي اشكاني از هم جدا نوشته مي شد و در نامه ها و تحرير، با هم تركيب مي يافت . تعداد الفباي پهلوي را از 18 تا 25 حرف نوشته اند و علت اين امر آن است كه در خط پهلوي يك حرف چند صداي مختلف مي دهد .
دبيران دوره ساساني بعضي از لغات را به آرامي مي نوشتند و هنگام خواندن پهلوي مي خواندند و آن را هُزوارٍٍِِ‌ش مي ناميدند ، مثلا « ملكان ملكا » مي نوشتند ، « شاهنشاه » مي خواندند و « يوم » مي نوشتند و « روز » مي خواندند .
با آنكه زبان پهلوي از حيث قواعد دستوري و ريشه كلمات با زبان پارسي كنوني اختلاف جزيي دارد، به سبب اينكه الفباي پهلوي حروف صدادار ندارد و يك حرف ، صداي مختلف مي دهد و تفنن نوسيدگان كه هزوارش را معمول كرده ، خواندن كتب پهلوي خالي از اشكال نيست .
خط پهلوي در دوره ساسانيان معمول بوده و تا حدود يك قرن بعد از اسلام در ايران زمين رواج داشته است و تا زمان حجاج بن يوسف ثقفي دفاترديواني به خط پهلوي نوشته ميشد و بعد از آن كه خط عربي جانشين آن گرديد تا مدتي بين جمعي از ايرانيان خصوصا موبدان اين خط براي نامه نگاري و نوشته هاي ديني به كار مي رفت
كتيبه هايي از دوره ساسانيان كشف شده كه مهمترين آن ها عبارتست از :
1- كتيبه نقش رستم نزديك تخت جمشيد از اردشير بابكان به سه زبان پهلوي اشكاني و ساساني و يوناني
2- كتيبه حاجي آباد در سه فرسخي تخت جمشيد ار شاپور اول ساساني كه به پهلوي ساساني و اشكاني نوشته شده
3- كتيبه پايكوبي بين قصر شيرين و سليمانيه کردستان عراق که بخشی از ایران بوده است كتيبه بسيار مفصلي است از نرسي به خط پهلوي اشكاني و ساساني نوشته شده .در اين كتيبه نرسي بيان مي كند كه چگونه بهرام سوم را از تخت پايين آورده و خود به سلطنت رسيده ات . اين كتيبه راجع به حدود ايران درآن زمان اطلاعات جالبي مي دهد .
كتيبه هايي در طاق بستان و نقش رجب و تخت جمشيد و همچنين لوح ها و سكه ها و مهر هايي از دوره ساساني باقي ست كه جهت رعايت اختصار از ذكر آن ها خودداري مي شود و البته يكي از آثار پر ارزش به خط پهلوي ساساني كارنامه اردشير بابكان است كه در قسمتي از آن مي گويد .
پس از مرگ اسكندر گجستک رومي ايران شهر 240 كدخدايي بود. سپاهان و پارس و نواحي نزديك آن در دست اردوان سردار بود. بابك مرزبان وشهردار پارس و گمارده اردوان بود .
به کوشش بانو نورا نیک سرشت
» ادامه مطلب

"گیوه بافی " در خطر نابودی

"گیوه بافی " در خطر نابودی
قدیمی ترین پاپوش ایرانیان فیلم شد
تهران- خبرگزاری ایسکانیوز: "گیوه بافی" در فیلم مستندی به کارگردانی شهرام درخشان و تهیه کنندگی معاونت صنایع دستی و هنر‌های سنتی و معاونت فرهنگی آماده پخش است.
به گزارش روز شنبه باشگاه خبرنگاران دانشجویی ایران "ایسکانیوز" این مستند که از دیگر فیلم‌های مستند ساخته شده برای هنرهای منسوخ شده از قدمت هزارساله این هنر در ایران زمین می‌گوید.
بخش اعظم این فیلم در مهریز یزد و هجیج کرمانشاه به مدت 27 دقیقه تهیه شده است وبه بیان مراحل مختلف گیوه بافی از مرحله تخت کشی تا مرحله پراخت می‌پردازد.
گیوه یکی از قدیمی‌ترین پاپوشهای ایرانیان است که در گذشته نه چندان دور نه تنها در روستاها بلکه در میان مردمان شهری طرفدارانی داشته است.
این گزارش حاکی از آن است که گیوه دوزی هنوز نیز عاملی برای اشتغال تعدادی از روستاهای کشور است در گیوه دوزی نخست تخت‌کشی و قراردادن تکه‌های باریک و دوختن آن‌ها در کنار هم توسط مردان و رویه کشی به وسیله زنان صورت می‌گیرد.
در این مستند بر این هنر همچنان تأکید می‌شود، چنانکه در بخشی از این مستند تأکید برآن است که « این پیر مردان و پیرزنان هستند که گاه بعد از گذشت سالیان دور همچنان بر هستی این هنر پای می‌فشارند.»
حالا مردم، گیوه پوشی را چون هنر گیوه دوزی کم کم از یاد می‌برند و اگر این روند تغییر نیابد باید در سالهای آینده شاهد از بین رفتن این هنر روستایی باشیم./د/207/120
» ادامه مطلب

لاشیدون

لاشیدون
استان فارس، سرزمین غریبی است و بی گمان مام ایران. این خطه بیشتر با نام تخت جمشید و پاسارگاد و به طورکلی هخامنشیان عجین شده است در حالی که این استان آثار بی شمار باستانی مربوط به دوره های مختلف تاریخی را در دل خود حفظ کرده است.
علاوه بر بناهای تمدنی دوران زند و قاجار که شیراز را به شهر فاخری در زمینه میراث فرهنگی تبدیل کرده است می توان به آثار برجای مانده در شهرهایی چون اقلید،آباده و سورمق و... اشاره کرد که با آثار یگانه ای از دوران ساسانیان، جایگاه ویژه خود را می طلبد.
معلوم نیست چرا دوران ساسانیان در تاریخ ایران بعداز انقلاب مورد غفلت های فراوانی قرار گرفته است در حالی که این دوران بعد از هخامنشیان اوج دوران تمدنی ایران به شمار می رود.
نوروز امسال فرصتی شد تا از "سورمق" که به نام باستانی "سرمق" نیز شناخته شده است بازدیدی داشته باشیم. این شهر که در 250 کیلومتری شمال شیراز واقع شده آثاری از دوره ساسانیان را در خود جای داده است.
سورمق در همسایگی شهرهای آباده، اقلید، ابرکو یا ابرقو و خرم بید قرار دارد و غالب این شهرها در دوران باستان سکونتگاه زرتشتیان بوده است.
در شمال سورمق و بالاتر از روستاهای باقرآباد و دشت بیضا در بالای کوهی که در دوران ساسانیان موقعیتی استراتژیک داشته است بقایای قلعه ای نظامی به نام قلعه گبری به چشم می خورد که در اثر غارت باد و باران و جویندگان گنج در معرض نابودی کامل قرار دارد.
در دامنه همین کوه دو قبرستان و یک زیارتگاه وجود دارد که بر اساس نام و شواهدی که از آن پیداست قصه جنگی خونین را در دشت سبز زیر کوهپایه تداعی می کند. یکی از قبرستان ها به نام "شهدا" در نزدیکی آن قرار دارد که زیر زیارتگاه آن بشدت حفاری شده و هر چه بوده و نبوده به یغما رفته است. چند صدمتر دورتر قبرستان دیگری وجود دارد که "لا شهیدان "نام دارد و به گویش محلی به آن "لاشیدون "(lasheeidoon)گفته می شود که همه قبرهای آن مورد کاوش سوداگران اشیاء عتیقه قرار گرفته و چیزی در قبرها یافت نمی شود.
با توجه به وجود قبرستان که معلوم است آرمیدگان آن کشته شده اند که نام شهید و یا لا شهید بر آن نهاده اند به نظر می رسد در این محل میان سپاهیان ساسانی مستقر در قلعه گبری و لشگریان اعراب جنگی خونین رخ داده است که عده زیادی از دو طرف کشته شده اند و سربازان کشته شده ساسانی در شمال و سربازان عرب در جنوب قلعه نظامی به خاک سپرده شده اند. از آن جایی که پس از آن اعراب مسلمان حاکمیت را در آن منطقه به دست گرفته اند قبرستان اعراب با عنوان "شهیدان" نام گرفته است و بنایی نیز در کنار قبرستان شهیدان ساخته شده که به نظر می رسد مقبره یکی از کشته شدگان در جنگ باشد که جایگاه معنوی ویژه ای میان سربازان اعراب داشته است.
به هر حال شهدا و لاشیدون، نام های آشنایی در این منطقه هستند و نکته جالب در نامگذاری قلعه و قبرستان سربازان ساسانی این است که قلعه به قلعه گبری مشهور است اما قبرستان را قبرستان گبرها نگفته اند و این نکته نشان دهنده وجود دو نگرش به کشته شدگان در جنگ و همچنین احترامی است که برای سربازان کشته شده ساسانی در نامگذاری قایل شده اند که دلیل آن احتمالاً ضرورت و احترامی بوده است که حکام محلی و اهالی منطقه برای سربازان ساسانی قایل بوده اند.
میدانی را ترک می کنم که دیگر از آن صدای چکاچک شمشیرها به گوش نمی رسد.زیرا سالهاست که سربازان یزدگرد سوم وسربازان عمر در دامنه کوهی که قلعه گبری بر بالای آن قرار دارد در کنار هم خفته اند.
امروز که نگاه می کنیم کسی قبر سربازان عرب را نکاوید، اما همه قبرهای جنگجویان ساسانی که با زره و ساز و برگ دفن شده بودند، در نوردیده شده شده است .افسوس آنها تاریخ را غارت کردند.
webghalam.blogfa.com
» ادامه مطلب

لباس ایرانیان باستان و نبرد ترموبیل

لباس ایرانیان باستان و نبرد ترموبیل
بطور كلي لباس ایرانیان باستان عبارت بود از يك بالا پوش شبيه شنل و يك دامن پرچين ، كه بالا پوش و دامن در محل كمر داراي يك كمربند چرمي بوده است. بالا پوش پوششي مانند شنل بوده است در بعضي جلوي آن باز و در بعضي بسته بوده است. بلندي بالا پوش به اندازه بالا تنه است.در قسمت كمر به شكل ليفه تمام چينهاي پشت بالا پوش جلو باز روي چال گردن بوسيله دكمه‌اي به هم وصل مي شود. دامن ایرانیان بر دو نوع است: نوع اول يك راسته چين و دومي داراي دوراسته چين.
ایرانیان لباس خودرا ازپارچه هاي نقش و نگاردار با رنگهاي گيرا و پرشكوه تهيه مي‌كرده‌اند. كلاه ایرانی از جنس نَمد بوده است.(مگر كلاه هاي جنگي كه از آهن و مُفرُغ ساخته مي شده است.)
داریوش بزرگ پس از 36 سال سلطنت در دی ماه 486 پیش از مبلاد درگذشت و جایش را به پسر 35 ساله‌اش خشایارشا یا خشیارشا (خشئی ارشه) داد که مادرش آتوسا ، دختر کوروش بزرگ بود. خشایارشا شاهزاده‌ای تحصیل‌کرده ، خوش‌اندام و زیباروی بود. ابهتی که کوروش و داریوش برای دستگاه سلطنت ایران به وجود آورده بودند ، خشایارشا را نیز در نظر ایرانیان و اقوام زیر سلطه در همان شکوه کوروش و داریوش قرار داد.
دوران داریوش و خشایارشا ، دوران آغازین شکوفایی تمدن یونان بود و یونانیان نیز می‌رفتند که جایگاه خودشان را در تمدن جهانی مشخص سازند. شماری از نویسندگان یونانی در دهه‌های بعد از داریوش و خشایارشا در جستجوی راهی برای ایجاد یک هویت ویژه برای اقوام یونانی داستان‌های حماسی مقاومت یونان در برابر ایران عهد داریوش و خشایارشا را ساختند و نشر دادند ، این نوشته‌ها بعدها برای یونانیان ماند تا گواه عظمتی برای آتن و و یونان آن روزگار باشد و یونانیان و غربیان بتوانند بگویند که اگر ایران «بوده است» ، ما هم «بوده ایم».
داستان‌هایی که یونانیان آن زمان درباره بودن خودشان ساختند ، هر چه بود ، شنیدنش برای یونانی‌ها دلکش بود. نویسندگان غربی نیز که مثل یونانیان آن روزگاران علاقه دارند ، که یونان را محور تمدن بشری معرفی کنند ، این داستان‌ها را با شاخ و بال بسیار زیادی در کتاب‌های تاریخی می نویسند و برای اثبات آنها دلیل و شاهد عقلی می‌تراشند.
نکته جالبی که در بسیاری از نوشته‌های این مورخان غربی به چشم می‌خورد این است که گویا با استواری آتن در برابر ایران تمدن غربی نجات یافت. مانند اینکه دولت دولت هخامنشی با تمدن بشری در ستیز بود و چون نتوانست با آتن کاری بکند ، تمدن آتنی از تخریب رهید تا برای بشریت باقی بماند. و از این جالبتر آنکه می‌بینیم عموم مورخین غربی قرن ما دولت هخامنشی را می‌ستایند و اعتراف دارند که دولت ایران از تمدن بشری پاسداری کرد و فرهنگ خاورمیانه‌ای در دوران هخامنشی متحول گردید و به اوج ارتقا رسید ، ولی وقتی به یاد یونان می‌افتند به یکباره سخنانشان عوض می‌شود. این دولت پاسدار تمدن بشری ، چه خطری برای تمدن یونانی داشت ، موضوعی است که باید از این خودشیفتگان پرسید و پاسخش را نزد خود آنها یافت.
در سال 480 پیش از میلاد ، خشایارشا به یونان لشکر کشید ، داستان لشکرکشی خشایارشا را داستان‌پردازان یونانی چنان پرداخته‌اند که گویا خشایارشا تمام آسیا را بر ضد شهر آتن بسیج کرده بوده است. هرودوت برای انکه بنمایاند که آتن خیلی اهمیت و ابهت داسته ، این داستان را در کتاب هفتم تاریخش به تفصیل شگفت‌آور و دل‌انگیزی به رشته نتحریر درآورده است. او بندهای 305 و 310 کتابش را به آمار سپاهیان ایران اختصاص داده و می‌نویسد که شمار ناوهای خشایارشا در این جنگ افزون بر 5200 فروند بوده و افراد نیروی دریایی‌اش از 517 هزار نفر بیشتر بودند ، کل تعداد جنگندگان خشایارشا از نیروی زمینی و دریایی که در داستان دلکش هرودوت به جنگ آتن بسیج شده بودند بالغ بر 2 میلیون و 317 هزار نفر بود ، که یک میلیون و هفتصد هزار نفرشان افراد پیاده‌نظام بودند.
هرودوت آنقدر در فکر بزرگ جلوه دادن لشکرکشی خشایارشا و اهمیت تراشیدن برای نیروی آتن بوده که با وجود آنکه مردی با تجربه و دقیق بوده ، فراموش کرده بوده که فکر کند چنین انبوهی از انسان‌ها چگونه قادر بوده خواربار مورد نیازش را در سرزمین کوچکی چون کرانه‌های دریای ایژه و غرب آسیای صغیر تأمین کند.
نبرد ترموپیل و تصرف آتن
به ابتکار خشایارشا پلی از قایق بر روی بغاز داردانل ساختند که نیروی زمینی ایران توانست از روی آن عبور کرده و وارد خاک یونان شود. در ابتدا خشایارشاه با پادشاه کارتاژ(Carthage)صلح کرد تا وی یونانیان را همراهی نکند. علاوه بر این، تعداد زیادی از یونانیان به ارتش خشایارشاه پیوستند از جمله مردم منطقه تسالی(Thessaly) اما در همین هنگام طوفانی سهمگین وزید و به کشتی‌های ایران خسارت وارد کرد. سرانجام در دریای آرتمزیوم(Artemisium) بین کشتی‌های دو سپاه جنگ درگرفت و یونان شکست خوردند. نبرد دیگر در تنگه ترموپیل(Thermopylae) در گرفت که به علت تنگی جا نیروی ایران با مقاومت آتنی‌ها و اسپارتی‌ها که برای نخستین بار باهم متحد شده بودند مواجه شد. سرانجام یک یونانی به ایرانیان که در آستانه شکست بودند راهی را معرفی کرد که به پشت تنگه می‌رفت. یونانیان با آگاهی از این خیانت گریختند و فقط لئونیداس(Leonidas)(حاکم اسپارت) بهمراه سیصد اسپارتی برجای ماندند و همگی کشته شدند. سپاه ایران بعد از این جنگ آتن را به تصرف درآورد و کاخ آکروپولیس در زمان جنگ نابود شد ولی معبد آکروپولیس و خانه های شهر به دستور خشایارشاه به سربازانش سالم ماند
» ادامه مطلب

مباني سياسي فرهـنگي، پـايه گـذاري دولت ماد

مباني سياسي فرهـنگي، پـايه گـذاري دولت ماد

ويژگيهاي دولت و تـمدن ماد

ايران در هزاره اول ق.م.

بررسي جامع تاريخ و فرهنگ و جغرافياي ايران را در دوران ماد مي توان به اعتباري مشكل ترين و پيچيده ترين بخش از دورانهاي تاريخي اين سرزمين به شمار آورد. وجود نظريه پردازيهاي پژوهشگران مختلف كه هر يك در زمينه أي خاص ، چون زبان شناسي ، نژادشناسي ، دين شناسي و… صاحب نظر بوده و از ديدگاه خود با موضوع برخورد كرده اند از يك سو ، و نيز نظرات پژوهشگراني كه كار خود را متوجه بخشهاي خاصي از مجموعه جامعه ايران هزاره اول ق.م. ، مانند ايلاميان ، ماناييها ، اورارتوها و يا تمدنها و دولتهاي همجوار چون آشور و بابل ساخته اند ، از سوي ديگر عامل موثر در ايجاد پيچيدگي و دشواري مسير پژوهش گرديده است . اين پيچيدگي بدان جهت است كه عمده اين پژوهشگران كوشيده اند تا هر چه بيشتر بر موضوع مورد نظر خود تاكيد كنند و با مرزبنديهاي بسيار مستحكم ، به هر بخش به عنوان واحدي مستقل در تمامي ابعاد بنگرند . عجيب آنكه با ورود به دوران هخامنشي ، اين نحوه برخورد به ميزان غير قابل تصوري دگرگون گرديده و با نگاهي جامع و فراگير به آن برخورد شده است .
اما ، با توجه به اينكه دانش باستان شناسي در اين مورد بيشتر و بهتر از علومديگر مي تواند اظهار نظر كند ، در كل بررسيهاي اين دوران باستان شناسي نقش عمده و اساسي بر عهده ندارد.


منابع نوشته كهن مربوط به دوران ماد ، به زبانهاي گوناگون مانند بابلي ، آشوري ، ايلامي ، اورارتويي ، پارسي باستان ، اوستايي ، ارمني قديم ، عبري قديم ، يوناني ، لاتيني ، آرامي و … مي باشند كه به دليل تنوع آنها ، و مشكلات فراوان در خواندن كامل برخي از اين زبانها و انجام نگرفتن يك بررسي تطبيقي بر روي آنها نمي توان بهره لازم را از اين منابع گرفت . از سوي ديگر ، در نوشته هاي آشوري با توجه به همجواري آن سرزمين با ايران در دوران ماد و تعداد فراوان كتيبه هاي به جاي مانده در آن زبان كه به اعتباري بايد بيشترين اطلاعات را درباره اين دوران در برداشته باشند ، از سال سي ام قرن هفتم پيش از ميلاد به بعد هيچ چيز درباره ماده ها وجود ندارد .
در ميان نوشته هاي مختلف ، بيش ازهمه رساله مختصر هرودوت است كه با وجود همه ايرادهاي وارد بر آن، آگاهيهاي قابل ملاحظه اي درباره مادها به دست مي دهد، به ويژه درباره دوران مهم شكل گيري و گسترش آن دولت يعني زماني كه منابع آشوري آن را مسكوت گذارده اند .
در قرنهاي آغازين هزاره اول پيش از ميلاد تا زمان استقرار دولت قدرتمند ماد در دهه آخر قرن هفتم ق.م. در بخش وسيعي از شمال ، غرب ، جنوب غربي و قسمتي از جنوب فلات ايران ، با نام قومها و دولتهايي چون مانايي ها ، سكاها ، كاسپي ها ، اورارتوها ، كاسي ، ايلاميها ، سومريها ، پارسها و … برميخوريم كه در جريان درگيريهاي منطقه غرب فلات ايران بين خود و يا با آشوريها – به عنوان حكومتهاي منطقه اي و قومها و طايفه هاي قدرتمند – حضوري فعال داشته اند . در همان هزاره اول ق.م. برخي از اين قومها را با نامهاي ديگري كه از پيشينه اي بسيار كهن در منطقه برخوردار بودند ، مي خواندند ، چنانكه " اورارتوييان" و مردم ماننا ، ماد را " گوتي " مي ناميدند .
گوتي ها در كنار لولوبي ها ، ميتانيها ، ايلاميها ، كاسي ها و كاسپي ها از جمله ساكنان كهن فلات به شمار مي رفته اند كه با نام و آثار آنان از هزاره سوم پيش از ميلاد ، در منطقه آشنا هستيم .
براي شناخت جامع فرهنگ و تمدن دوران ماد كه تاثيري بنيادين بر دورانهاي بعد و به ويژه عهد هخامنشيان گذارده است ، آگاهي بر وضع اين اقوام و دولتهاي منطقه اي گريز ناپذير مي باشد . به ويژه آنكه گروهي از تاريخ نويسان بر حسب گرايشهاي خاص خود درباره اصل و منشاء هر يك از اين قومها و منطقه حكمروايي، زبان و تمدن و رويدادهاي مربوط به آنان ، به گونه اي مطلب را عنوان كرده اند كه خواننده بدون توجه به موقعيت جغرافيايي آنان و وسعت حوزه اقتدارشان چنان مي پندارد كه هر يك به صورت جزيره اي جدا از ديگران و با اصل و منشئي متفاوت ، صاحب فرهنگ و تمدني از ريشه ويژه و مستقل بودنده اند. وليكن در اصل، عمده آنان اقوامي بوده اند كه در منطقه هايي نه چندان وسيع – در مجاورت هم – هر يك در زير چتر قدرتهاي سياسي قومي و قبيله اي خود – توانسته بودند حكومتهاي محلي كوچك يا متوسطي را تشكيل دهند .
شكي نيست كه قدرتهاي چون ايلامي ها، كاسي ها و ميتاني ها در طي دوراني طولاني از توانمنديهاي فراوان سياسي و تمدني شكوفا برخوردار بوده اند . چنانكه اورارتوها از حدود 900 ق.م. نزديك به سه سده توفيق يافتند كه به مرحله ايجاد يك دولت مطرح با آثاري ارزشمند در منطقه برسند و با نيرويي چون آشور، درگير شوند .
حال، با اين مقدمه جا دارد تا مرور كوتاهي بر چگونگي حضور و زندگي و پيوندهاي برخي از اين اقوام نامدار منطقه داشته باشيم . اقوامي كه از آخر سده هفتم ق.م. به بعد ، از وحدت و اجتماع آنان گسترده ترين و مقتدرترين دولت زمان به نام دولت ماد پديدار گشت . دولتي كه مهرف فرهنگ و تمدني شكوفا ، با برخورداري از يكدستيها ، هماهنگيها و پيوندهاي چشمگير است .

لولوبي

لولوبي ها در بخش وسيعي از بالاي رود دياله تا درياچه اورميه اسقرار داشتند ، كه در كتيبه هاي آشوري از ناحيه حكمراني آنان ، با نام "زاموا" ياد شده است . آنان از هزاره دوم ق.م. از اين قوم كهن ترين نقش بر جسته ايران در سر پل زهاب پديدآمده است كه به نام نقش " آنوباني ني" معروف است .
از مهمترين ويژگيهاي اين نقش ، تصوير اولين نفر از شش شخصيت كنده شده در زير تصوير است كه لباس و كلاه آن به طور كامل همان است كه در نقش برجسته هاي تخت جمشيد ، شخصيتها و افسران مادي در بردارند . به عبارت ديگر، در طول نزديك به دو هزار سال ، فرهنگ بخش وسيعي از فلات در زمينه هنر پوشاك ، تداوم داشته است .

گوتي ها

گوتي نام مرداني بوده است كه در همان هزاره سوم و دوم پيش از ميلاد در شرق و شمال غربي منطقه سكونت لولوبي ها ( در منطقه آذربايجان و كردستان ) مي زيسته اند . از اين مردم ، نقش برجسته معروف " هورين شيخان " در بالاي رودخانه دياله شناخته شده است كه تركيب و موضوع صحنه ، شباهت بسيار به نقش كنده " آنوباني ني " داشته و حدود زماني آنها نيز ، به هم نزديك دانسته شده است . از ديگر آثار مربوط به گوتي ها ، سر مجسمه مفرغي به دست آمده در همدان است كه آن را به يكي از شاهان گوتي در حدود سده هاي پاياني هزاره دوم ق.م. نسبت داده اند . از نظر انسان شناسي ، ريخت چهره اين مجسمه و تصوير كماندار هورين شيخان را " كسون " با تيپ كردان منطقه زاگرس و " ا.ت.آمي " انسان شناس فرانسوي با آذربايجانيان و " ژرژكنتنو" با كاسي ها يكسان ديده اند .

ميتاني ها

اين قوم در هزاره دوم ق.م. در قسمت غرب فلات ، از موقعيت برجسته اي برخوردار بوده و در حدود 1500ق.م. دولتي قدرتمند كه از درياي مديترانه تا كوههاي غربي آذربايجان و زاگرس امتداد داشته است، تشكيل مي دادند . سپس ، آنان شمال بين النهرين را نيز به سرزمين خود پيوند دادند .
نخست ، پايتخت آنان شهر واشوگاني ( Vashuganni ) در محل راس عين ( در خابور امروزي ) بود . سپس به آرپخا ( Arrapkha ) در كركوك انتقال يافت . ميتاني ها را آريايي دانسته اند .
يك دسته از اقوام هند و اروپايي كه ظاهرا" بيشتر آنان از افراد جنگجو بودند ، از قفقاز عبور كردند و تا انحناي بزرگ شط فرات پيش راندند . اين عده با هوريان ( بوميان آن ناحيه كه قومي از اصل آزياني بودند ) ممزوج شدند و پادشاهي ميتاني را تشكيل دادند . اين دسته ، محل سكونت خود را تا بين النهرين شمالي توسعه دادند و آشور را محدود كردند و مساكن قوم گوتي را نيز ( كه در دوره هاي شمالي زاگرس واقع بود ) به قلمرو خويش افزودند. همچنين ، مصر را متحد گردانيدند و مقتدرترين فراعنه ، با دختران پادشاهي ميتاني ازدواج كردند. ميتاني ها نه فقط از نظر قدرت سياسي و نظامي ، بلكه از نظر سامان دهي اوضاع اجتماعي و تدوين قوانين نيز، از موقعيت چشمگيري برخوردار بودند . متنهاي حقوقي به دست آمده از " نوزي " يا " يورگان تپه " ( Urgantepe ) در جنوب غربي كركوك درباره قوانين مربوطه به زناشويي ، بچه دار بودن يا نبودن ، هبه و واگذاري اموال ، ارث و قوانين كيفري و مجازاتها و مذهب آنان ، اطلاعات جالبي در اختيار مي گذارد.

كاسي ها

از حدود هزاره سوم ق.م. به بعد ، اين مردم به اعتباري ، نخست در زمينهاي جنوب غربي درياي كاسپين ( خزر ) و بعد در دامنه هاي سلسله زاگرس ، ساكن بودنده اند. مردم ناحيه لرستان كنوني را بازماندگان كاسي ها مي دانند. در نوشته هاي عاشوري ، از آنان با نام " كاسي" ( Kassi ) ياد شده است. نام هگمتانه يا همدان را آشوريها پيش از دوران مادها " كار- كاسي" به معني شهركاسيان مي ناميدند . همچنين ، نام شهرهاي قزوين و كاشان و درياي كاسپين را بر گرفته از نام اين قوم مي دانند.


وسعت منطقه حضور كاسي ها در بخشهاي غربي فلات ، تا همدان امتداد داشته است . كاسيان در برخي از نواحي "ماد آينده" سكونت گزيده و به احتمال قوي ، نواحي مزبور به وجهي استوار جزو قلمرو دولت كاسي شده است . زيرا ، آثار نقاط مسكوني كاسيان در نواحي دور دست ماد نيز تا هزاره اول پيش از ميلاد محفوظ مانده و عنصر نژادي كاسي در حدود جنوب غربي ماد به طور قابل ملاحظه اي انتشار يافته است .
درباره نژاد كاسي ها و پيوندشان با آرياييها، نظرات مختلفي وجود دارد . برخي ، آنان را " آريايي" و برخي ديگر " آزياني" گفته اند . توده جمعيت ( كاسي ) كه در اصل آسيايي بودند، در آغاز هزاره دوم ق.م. به توسط هند و اروپاييان كه حكومتي اشرافي و نظامي با جمعيت اندك تشكيل داده مجاز شدند كه خود را در ميان طبقه حاكم جاي دهند .
همچنين ، از نام بعضي خدايان كاسي پيداست كه ارتباط خاصي ميان آنان و نژاد هند و اروپايي وجود داشته است .

اورارتوها

در سده هاي آخرين هزاره ق.م. نيز با نام پرآوازه حكومتها و اقوامي در غرب فلات و منطقه اي كه بعد مركز عمده دولت بزرگ ماد را تشكيل دادند، برخورد مي كنيم كه همه در جريان يك رويداد مهم تاريخي دنياي كهن ، از دهه آخر قرن هفتم پيش از ميلاد به بعد ، با نام دولت و تمدن ماد به زندگي خود ادامه داده اند. عمده آنان عبارت بودند از : اورارتوها ، مانايي ها ، سكاها و سيمري ها . از اين چهار گروه ، اورارتوها از نظر تشكل سياسي و سازماندهي به صورت يك دولت و به جاي گذاردن آثار تمدني ، به ويژه معماري ، از ديگران شرايط ممتازتري داشته اند . اين دولت در حدود سده نهم ق.م. از اتحاد تعدادي از طايفه ها در پيرامون درياچه وان با مركزي به نام " توشيا " سامان گرفت . در زمانهاي بعد ، از يك سو تا درياچه وان و از سوي جنوب تا حوضه هاي رودخانه هاي دجله و بخش بالاي فرات و گه گاه بخش هايي از آذربايجان كنوني را در برداشت .
زبان اورارتويي را از گروه زبانهاي " آسياني " دانسته اند كه با زبان " هوريها " همگروه بوده است . مهمترين ايزد آنان " خالدي " نام داشت . اورارتوها در كار معماري ، فلزكاري و ايجاد كانالهاي آبياري توانمنديهاي بسيار داشتند . ساكنان سرزمين اورارتو در شكل بخشيدن به هنر دوران ماد و سپس هخامنشي ،چون ديگر اقوام ساكن فلات نقش موثري را بر عهده داشته اند . دولت اورارتو ، در آغاز دهه آخر قرن هفتم پيش از ميلاد به اطاعت اتحاديه مادها در آمد .

مانايي ها

مانايي ها از اقوام صاحب نام و نشاني بودند كه در ناحيه ماد آتروپاتن يا آذربايجان كنونی، در سده هاي نخستين هزاره اول پيش از ميلاد تا زماني كه جزيي از دولت بزرگ ماد گرديدند، از جمله دولتهاي منطقه اي به شمار مي رفتند. ويژگيهاي قومي جامعه مانايي را چنين دانسته اند : مقارن هزاره نخست ، مخلوطي از طوايف مهاجر و بومي – قفقازي و آريايي – به نام ماناي در نواحي جنوب شرقي درياچه اورميه تا حدود جنوب غربي خزر ، به خصوص بين حدود مراغه تا بوكان و سقز امروزي سكونت داشتند .
بيشتر پژوهشگران برآنند كه مانايي ها شامل اتحاداي از طوايف منطقه بودند و خود از گذشته جزئي از سازمانهاي حكومتي لولوبي – گوتي را تشكيل مي دادند . آنان با پيروزي بر ديگر اتحاديه هاي منطقه، دولت مانا را پايه گذاري كردند . آشوريها به طور بي امان ، در فرصتهاي مختلف براي حمله و غارت ، به سرزمين مانا حمله مي بردند و در هر يورش در پي ويرانگري خود ، جمعي را به اسارت مي گرفتند كه حضور صنعتگران و هنرمندان مانايي در ميان آنان، غنيمتي گرانبها براي آشوريان به شمار مي رفت. آنان از وجود اين اسرا در كار رونق شهرهاي آشور ، به ويژه نينوا بهره مي جستند . ميان مانايي ها و اورارتوها نيز با وجود پيوندهاي بسيار نزديك فرهنگي ، بر سر گسترش منطقه نفوذ سياسي درگيريهايي وجود داشت .
مانايي ها ، هم از نظر اقتصادي ، هم از نظر آفرينش آثار هنري ، صاحب توان و رشد فرهنگي والايي بودند . به همين دليل ، در زمان ايجاد حكومت قدرتمند ماد ، سرزمين مانا به اعتباري قلب و مهمترين كانون فرهنگ و تمدن امپراتوري را در بر گرفت .
مسلماً ماناي پيشين ، مركز اقتصادي و فرهنگي حكومت ماد بود . اين ناحيه از ديگر نواحي ماد از لحاظ اقتصادي پررونق تر بود و در آن ، آبادترين كشتزارها و بيشه ها وجود داشت .
مبناي اقتصاد مانا را دامپروري و گله داري تشكيل مي داد . مانايي ها در خلق آثار هنري ، در زمينه معماري و فلزكاري وسفالگري و به ويژه آثار تزيين طلا و آجرهاي نقش دار ، از اعتبار و هنروالايي برخوردار بودند . تاكنون ، در سه محل با انجام كاوشهاي باستان شناسي آثار با ارزشي كه به نام مانايي شهرت دارد به دست آمده است . اين سه محل ، عبارت اند از : زيويه ، حسنلو وقلايچي . قلعه زيويه در 54 كيلومتري جنوب شرقي سقز و در شمال روستايي به همين نام ، حسنلو در 9 كيلومتري شمال شرقي نقده و 12 كيلومتري جنوب غربي درياچه اوروميه و قلايچي در حومه بوكان واقع شده اند.
آثار هنري پرارزش و مشهور به دست آمده در زيويه و حسنلو ، از نظر نشان دادن پيشرفتهاي خيره كننده فرهنگ و تمدن فلات ايران در هزاره اول ق.م. داراي اهميتي بنيادين هستند . كاوشهاي انجام شده چند سال اخير در قلايچي و به دست آمدن بنايي كه به احتمال نيايشگاه مردم منطقه بوده است ، از نظر بيان ارزشهاي هنر معماري ، از جمله كاربرد آجرهاي نقش دار گوناگون، حكايت از تواناييهاي آفرينش هنري ساكنان بخش غربي ايران در هزاره اول ق.م. دارد. در حقيقت ، اين شيوه را از تمدن كهن تري در فلات، ( ايلاميان ) به ارث برده و آن را به اوج شكوفايي رسانده بودند .
دولت مانا دردهه نخست سده هفتم ق.م. جزئي از دولت بزرگ ماد به شمار مي رفت . دو گروه ديگر يعني سكاها و سيمري ها از نظر نژادي و زباني ، با مادها از يك بن و ريشه بودند . در حال حاضر با توجه به اطلاعات كمي كه در دست داريم ، غير ممكن است بتوانيم مادي ها را از سكايي ها و سيمري ها جدا نماييم . زيرا فرهنگ و تمدن اين اقوام كاملا" به هم بستگي داشته است . اين عقيده را هر تسفلد پس از مطالعه نقوش برجسته تخت جمشيد اظهار كرد و از آن دفاع نموده ، ولي امروزه ما با كمال اطمينان مي توانيم آن را بيان كنيم .
» ادامه مطلب

مروري بر مستند اصفهان-آباده- شيراز

مروري بر مستند اصفهان-آباده- شيراز
مستندي است است زيبا كه نشان دهنده گوشه اي از زندگي مردمان 45سال پيش اين مناطق است نقاط ضعف و قوت فراواني دارد اما در نوع خود بي نظير است ما اگر در هر سن و سالي هستيم و هر كجا كه زندگي مي كنيم چه مقدار از وسايل قديمي را در كنار خود داريم آيا هنوز گوشه خانه خود مدبغ را حفظ كرده ايم!!! اگر هست تنور آن سالم است ديلچه و دومادون آن چطور ؟آيا ظروف مسي كه جهزيه مادربزرگها بوده هنوز در خانه هاي ما وجود دارد ؟آفتابه؟ لگن؟ ديگ و ديگبر؟چراغهاي پي سوز و بادي و نفتي چطور؟ اين مستند گوشه اي مختصر از آن وسايل و الات را به نمايش مي گذارد معماري آن دوران را به خوبي مي توان مشاهده كرد ساختمانهاي مسكوني و مواد سازنده آن بيشتر مورد توجه تهيه كنندگان قرار گرفته البته تا يادم نرفته بگم اين فيلم مستند از كيفيت بسيار خوبي برخوردار است و نشان از آن دارد كه گروه تهيه كننده اين مجموعه ارزشمند تاريخي و مردم شناسي مجهز به پيشرفته ترين وسايل دوران خود بوده اند بهر حال شروع آن اصفهان و پايان آن شيراز بوده از خاتم و صنايع دستي شروع شده و به گل و بلبل و شعر شعور پايان مي يابد از نقاط ضعف اين مجموعه نبود توضيحات بر مستند است حتي صحبتهاي مردمان درون فيلم و صداي به اصطلاح اوژ‍ينال آن حذف گرديده و به جاي آن از ترانه ها و موسيقي ظاهرا همان دوران استفاده شده است و اي كاش توضيحاتي بر اين مستند وجود مي داشت هر چند معتقدم هنوز هم دير نشده و باتجربه هاي باهوش و با ذكاوت ايران دوست ميتوانند با تحقيق و كنكاش و استفاده از دنياديدگان اكنون شرحي بر اين مجموعه ارزشمند بنگارند و با صداي بهترين دوبلورهاي وطني ارزشي دوچندان به اين مجموعه ببخشند بر مورخين مردم شناسان .جامعه شناسان و حتي اندیشمندان ديار فارس است كه گوشه اي از مطالعات خود را بر روي اين مستند انجام دهند مطمئنا مرجع خوبي است و ميتوان با امتزاج صوت و تصویر گذشته اين ديار را به بهترين شيوه به نمايش گذارد ناگفته نماند يكي از دلايل علاقمندي وبلاگ نويسان شهرمان وجود نام آباده بين دو شهر بزرگ و تاريخي در اين مستند است چند بار فیلم را بازبینی کردم تا گوشه ای آشنا بیابم اما تلاشم بی نتیجه بود یا وجود نداشت و یا اینکه تجربه و سواد آن در من وجود نداشت البته از منبت و ملکی هم خبری نبود و تنها آنهم با کمک گرفتن اگر اشتباه نکرده باشیم گوشه ای از شهر ایزد خواست در این مجموعه یافت می شد بهر حال دیدن مردمان آن دوران شیوه کار و فعالیت و زندگیشان و مقایسه با دوران کنونی خیلی از مسائل مردم شناسی را میتواند پاسخ دهد در گوشه هایی از این مستند صنایع دستی را به تصویر می کشید که حتی نتوانستم نام آن را بیابم در آخر امیدوارم روزی بتوانم نتیجه تحقیقات اساتید و دانشجویان را پیرامون این مجموعه پیش و روی شما قرار دهم
» ادامه مطلب